<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دختر بابا</title>
<link>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/</link>
<description>شعرها و قصه های من و بابام...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 24 Nov 2009 09:11:39 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>درس خوندن</title>
<link>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درس خوندن محاسن زيادي داره و البته كاربردهاي بيشتر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوردست ترينشون اينه كه آدم واقعا درس بخونه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; و اما ساده ترينش:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي بي خوابي زده به سرت و داره كلافت مي كنه، كافيه فقط نيت كني كه مي ري و نيم ساعت درس مي خوني. اون وقت به 1 ثانيه نمي رسه كه خواب رفتي و عمق خوابت رو با هيچ چيز نميشه اندازه گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; در مواقع امتحان مامان باباها خيلي از آدم راضين. چون حاضري بري و در كارها بهشون كمك كني ولي پشت ميزت نشيني براي درس خوندن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; يا حتي نزديك ميان ترم ها مي بيني طرف تند تند وبلاگ آپ ميكنه (هيچم اشاره به شخص خاصي نيست!) چرا؟ چون ترجيح مي ده به جاي باز كردن جزوه و اون كتاب هاي 500 صفحه اي ، بشينه و مطلب بنويسه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه درس خوندن خيلي خوبه. برنامه روزانه ات پر ميشه. حتي براي روزهاي آينده هم برنامه ريزي مي كني. به هر دري مي زني كه از زير بار اون همه مطلب فرار كني.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اينم كه ميبيني فاصله اطمينان تاريخ هاي آپ ديت من داره كوچيك و كوچيك تر ميشه، واسه اينه كه به اون روزها نزديك ميشم. حالا P_value  رو هرجورم كه حساب كنيد بازم آزمون براي من يكي، خيلي معني داره. كلا نزديك آزمون ها تازه زندگي معني  دار ميشه و ميفهمي كه اووووو، چه همه توانايي داشتي و خودت خبر نداشتي!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدا اين درس ها رو از ما نگيره.آمين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پي نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هورااااااااا. كاما دار شدم بالاخره ، ، ، ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 09:11:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtar-e-baba&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>dokhtar-e-baba</dc:creator>
<guid>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بي هدف</title>
<link>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>دنبال صفحه هاي خالي كه ميگردم و تا ميام به اين جا ميرسم(كاما) مي بينم چقدر همه چي زود گذشته. 
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خورشيد تند و تند طلوع و غروب مي كنه و ما رو با خاطرات خوب و بد توي صفحه روزگار جا ميذاره.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم براي آيداي اين صفحه ها تنگ مي شه. دلم براي همه آدم هايي كه با خاطراتشون اين روزها رو پر كردم(كاما) تنگ ميشه. و از همه بيشتر دلم براي خدايي تنگه كه اجازه قدم زدن و حضور داشتن در اين صفحه ها رو بهم داده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بي هدف نوشتن هم مثل بي هدف زندگي كردن سخت ولي جالبه. جايي مي ري كه نمي دوني كجاست! ولي توي اين مسير گاهي وقتا به چيزايي مي رسي كه شوق و انگيزه يه هدف رو نشونت مي دن. حركت هرچقدرم كه سخت باشه(كاما) از مرداب بودن بهتره. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;مي رم و مي دونم كه به دريا مي رسم.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 18:43:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtar-e-baba&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>dokhtar-e-baba</dc:creator>
<guid>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز آمار...</title>
<link>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دو هفته پيش مثل پس فردا بود كه مراسم روز آمار رو برگزار كرديم! چه خوبه كه تموم شد(كاما) با اينكه دلم واسه بچه ها و كارهاي جمعي تنگ ميشه ولي خيلي خوشحالم كه تموم شد. و خوشحال ترم كه همه راضي بودن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سخنرانيها اول مراسم بودن. يك ساعت و نيم كه از شروع جشن گذشت ديگه تالار پر شد. كلي تبليغ كرده بوديم واسه روز آمار.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;يه كيك 25 كيلويي يك طبقه با طرح آماري هم سفارش داديم كه سورپرايز بود و واسش كلي برنامه داشتيم. فقط موقع بريدن كيك يه كارد ميوه خوري داديم دست دكتر تاتا گفتيم ببريد!!! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقت اهدا جوايز و لوح ها هم كه مجري سوتي ميداد در حد بنز. هنگ كرده بود و اسم هيچكس رو نميخوند. فقط همه استادهاي بزرگ و قديمي رو صدا زد اومدن رو سن(كاما) به مدت چند دقيقه كاشتشون تا سبز شن. منم ديدم الانه كه رييس بخش بياد قاطي كنه(كاما) خودم پريدم پشت تريبون و  اساتيد رو برداشت كردم كه بيشتر از اين سبز نشن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعداز مراسم كلي استادا و بچه ها ازمون تشكر كردن و همه در به در دنبال كليپي كه از فعاليت هاي انجمن قبل درست كرده بوديم.20 دقيقه كليپ بود. خيلي خوب شده بود(كاما) دل همه رو شاد كرديم و خودمون رو ضايع. كليپ كه تموم شد 4تايي نفهميديم چجوري از در تالار پريديم بيرون.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ولي دركل خيلي عالي بود. مخصوصا اونجا كه مجري اسمم رو خوند كه برم بالا و بچه هاي انجمن يه كادوي خيلي خيلي بزرگ بهم دادن. ميگفتن براي تشكر از زحمتاييه كه اين مدت كشيدم!! ذوق مرگ شدم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و اما عصر كه رسيدم خونه......&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با تب 40 درجه افتادم روي مبل. و به مدت 2 روز تحت مراقبت ويژه مامان بودم تا دوباره تونستم راه برم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پي نوشت:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عكس ها رو هم ميذارم. به زودي&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و همچنان كاما نداريم.&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 19:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtar-e-baba&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>dokhtar-e-baba</dc:creator>
<guid>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه کارها وقتی خوب پیش نرن آدم رو خسته میکنن. مخصوصا وقتی که به خاطر خوب انجام شدنشون قید انجام دادن یه سری کارهای مهم دیگه رو زده باشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز آمار امسال هم از اون کارا شده. هم بچه ها و هم اساتید محترم پارسال خیلی کم لطفی کردن و همه شوق و ذوق ما رو برای بهتر شدن و مطرح کردن بخش و رشته کور. خب آدم تا یه جایی میتونه یکه تازی کنه و کارا رو پیش ببره(کاما) از اون جا به بعد دیگه خسته میشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این شد که با بچه های انجمن تصمیم گرفتیم مراسم روز آمار رو جوری برگزار کنیم که خاطره اش همیشه بمونه و از طرفی وقتی رفتیم بفهمن که نیستیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اول ترم تا حالا فقط یک بار جزوه ام رو باز کردم تا درس بخونم. که اونم به دلیل کامل نبودن جزوه و یکی در میون بودن مطالب به جایی نرسیده&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; height=18&gt; آدم وقتی اول ترم اینجوری شروع کنه خدا به داد عاقبتش برسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حواس پرتی و شوتی از درس در حدی بود که یه بار سر کلاس وقتی میخواستم جزوه بنویسم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(استاد اومده و داره تند وتند درس میده و اگر سریع ننویسی پاک شده)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: مینا ما الان سر چه کلاسی هستیم؟!!؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مینا: (خنده امان نداد که جواب بده)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 02:15:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtar-e-baba&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>dokhtar-e-baba</dc:creator>
<guid>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>این ترم کلی پیشرفت کردم و راه افتادم. مثلا حالا دیگه از آزادی تا خونه رو پیاده میام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ترم ۳-۴ هم بود که یاد گرفتم خودمم میتونم تا آزادی بیام و از اونجا حداقل بابا اینا بیان دنبالم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه خیلی خوبه. وقتی قدم میزنی و توی حال و هوای خودتی انگار روی ابرایی. آدما رو نگاه میکنم و سعی میکنم خودمو بذرام جای اونا. ببینم در اون لحظه به چی فکر میکنن(کاما) چه دغدغه ای دارن. مغازه های کنار هم. همسایگی نسل ها ی جدید و قدیم. رفتارهای آدما.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیرمردها رو خیلی دوست دارم. آروم روی صندلی هاشون نشستن و با چشم هایی که از زیر چین و چروک صورتشون برق میزنه(کاما) یواشکی نگاهت میکنن. دلم میخواد بشینم کنارشون . به حرفاشون گوش بدم. حرفایی که شاید خیلی وقت باشه که کسی نشنیدشون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جوونایی که توی خیابونا با قیافه های مختلف می چرخن. آدما چقدر نیاز دارن که دیده بشن. بعضی ها که کلی راه جدید و غریب هم پیدا میکنن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه هایی که از مدرسه میان. خسته ولی پر انرژی. شاد و شنگول با کیف کولی های رنگارنگ.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معلم های خسته/ مادرهای نگران/ پدرهای باعجله/ و کوچولوهایی که آزاد و رها از همه چهره هایی که نمی بینن از بین پاها واسه خودشون راه باز میکنن و لواشک یا بستنی شون رو با لذت میخورن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و آسفالتی که زیر پای این آدمای جورواجور شکسته و هزارتا پایین  بالا داره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی رو شاید بشه واقعا زیبا دید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 20:09:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtar-e-baba&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>dokhtar-e-baba</dc:creator>
<guid>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشه باشه آپ میکنم. اینجوری خوبه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-: میشه یکی منو هل بده؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من برای نوشتن نیاز به یک نیروی عظیم بیرونی یا دورنی دارم.نیرویی که هلم بده تا بنویسم. اگر دپرس باشم  و حال و روزم خوش نباشه همین میشه اون نیروی هل.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-: آهای خانوم میشه دست منم بگیری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اگر روزگارم بر وفق مراد بگذره خیلی کم پیش میاد که حس نوشتنم بیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-: با شمام ها!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کنم واسه همینه که وقتی برمیگردم و مطالب بلاگم رو میخونم(اینجا یه روزی کاما داشت!! حالا چرا کاما نمیزنه؟!! به هر حال. کاما) میبینم اکثر مطالب غمگینه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-: حالا اگر منو نگاه کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید خیلیا فکر کنن وااای من چه زندگی سختی دارم. ولی راستیتش اینه که من تا حالم خوبه نمیتونم بنویسم.یا باید یکی از بیرون دست منو بگیره و بکشه منو تا یه چی بتونم بگم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-: اگر شما الان دست منو بگیرین منم حرف واسه گفتن زیاد دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دفعه هاله دستم رو گرفت.که خیلی خیلی ازش ممنونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-: هاله دست منم بگیر این آیدا که به من نگاه نمیکنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو چرا اینقدر غر میزنی؟ از اون اول که شروع کردم هی گفتی هلم بده(کاما) دستمو بگیر(کاما) منو نگاه کن و ..... یه نگاه بالای سرت بنداز. ببین چقدر نوشتیم. مگه منو تو ناسلامتی یکی نیستیم؟ دارم مینویسم خب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-: اِ اِ اِ(کاما) خب زودتر میگفتی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه.این روزا خیلی خوبم. شاید اون انفجار و تغیر پیش اومده و من خبر ندارم. شایدم در شرف رخ  دادن باشه. به هر حال روزگار به کامه. به زودی هم دوباره دانشگاه شروع میشه.که در کنار همه سختی هاش(کاما) خوشی هم زیاد داره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدرسه ها وا شده ه ه ه ه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(کاما) !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 14:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtar-e-baba&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>dokhtar-e-baba</dc:creator>
<guid>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينجا آنلاين نوشتن يه سري محاسن داره كه مهمترينش همينه كه آدم مينويسه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزگار ما كه ميگذره. احتمالا روزگار همه بايد اينجوري باشه. چون هرچي باشه هممون روي اين زمينيم و در خورشيد مشترك.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميتونست اين خورشيد اين روزها گرم بتابه و دل همه رو از بودن روي زمين راضي و شاد نگه داره ولي...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثه اينكه فعلا نوبت شب و تاريكيه كه خودي نشون بدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما آدما با اين همه درد مشترك چرا اينقدر از هم دوريم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پي نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه تغير ميخوام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه اتفاق بزرگ. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه طوفان.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 16:50:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtar-e-baba&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>dokhtar-e-baba</dc:creator>
<guid>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن سوی تاریکی</title>
<link>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلتنگی ام آنقدر بزرگ شده که هرچه می نگرم آن سوی تاریک دلم را نمی بینم. با صدها امید آمدم و هزاران امیدم را به باد دادم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدای شب که میاید، تنهایی ام را به یاد می آورم. و اما طلوع، فرصتی برای یادآوری آنچه هستم نمی گذارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنجره ای می خواهم و یک چراغ، که از آن به کوچه خوشبخت بنگرم. دیر زمانی ست ازدحامی ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن سوی تاریکی را اما روشن می گذارم. گرچه تو مرگ را در آن سو می بینی، اما همیشه آن سوی تاریکی نور بوده و امید، مهر است و زندگی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عشق را همچون چراغی بین دستهایت بگیر و از این دنیای تاریک بگذر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سفرت به سلامت ای مسافر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 14:49:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtar-e-baba&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>dokhtar-e-baba</dc:creator>
<guid>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ من...</title>
<link>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;مرگ من٬ مرگ یک پنجره بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرگ شقایق در باد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا صدای شیهه یک اسب٬ که پشت پرچین سبز باغ گم میشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میروم و دلم را با خود خواهم برد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میروم آنجا که بدانند هستم&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl&gt;میروم که بدانند٬ بودم&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 19:46:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtar-e-baba&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>dokhtar-e-baba</dc:creator>
<guid>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدی دیگر</title>
<link>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بانوی بهاری من در انتهای دشت آلاله ها راست خواهد ایستاد،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنجا که حضور را به فصل گرم می سپارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فردا طلوع دیگری ست،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوباره متولد خواهم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Jun 2009 19:28:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtar-e-baba&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>dokhtar-e-baba</dc:creator>
<guid>http://dokhtar-e-baba.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
