شعرها و قصه های من و بابام...
رگباری از خاطره های خیسطوفانی در دلم برپاستبی هیچ سرپناهی به حضورم میاندیشمبه آفتابی که دیر زمانی ست زیر ابرهای وهم و سرگردانی پنهان شده!