تبليغاتX
دختر بابا - هویج فرمانروا !

دختر بابا

شعرها و قصه های من و بابام...

 

چرا من هیچ احساسی ندارم که مجبورم کنه دست به قلم شم و با کاغذ قسمتش کنم؟!

یه مدته شبیه هویج شدم. شایدم سیب زمینی! از نظر حضوری فکر نکنم فرق زیادی داشته باشیم. حتی شاید اونا مفیدتر هم باشن.

درسم نمی خونم که حالا بگم آره محو فرمول ها و آزمون فرض ها شدم که احساساتم رفتن تعطیلات.

زندگی امن و امانه. هر روز صبح خورشید از پشت خونه های سمت چپ خیابون بیرون میاد و یه برگ دیگه از تقویم رو بی اعتبار میکنه. آسمون هنوز هم آبیه. درخت ها نفس می کشند و گنجشگ ها آواز می خونن.

یادمه اون روزها هم که هویج یا سیب زمینی نبودم همه چیز همین جور بود. البته خورشید با زاویه بیشتری می تابید. شاید نزدیکتر بود.

کتاب ها و دفتر های روی میزم اما خیلی وقته جابه جا نشدن. اینو از مرزی که گرد و خاک با دقت واسشون تعین کرده می فهمم. یادمه قبلا روی صندلی پشت میز جای من بود. اما حالا چندتا مانتو و شلوار و کاپشن اون جا رو تصاحب کردن.

من کجا بودم این مدت؟ اینجا چه اتفاقی افتاده؟ اهالی اتاقم فرمانروایی منو فراموش کردن. هرکی هرجا که می خواد نشسته و همون جا مونده.

من فرمانروای بی کفایتی نیستم. فقط شاید یادم رفته که زنده ام تا در لحظه زندگی کنم نه در رویا و آینده.

 

پی نوشت:

۱ـ هورااا... من بالاخره نوشتم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 20:37  توسط دخترک  |