خیلی خنده داره بگم هنوز چیزی پیدا نکردم که برام جالب و جدید باشه. و وقتی میذارمش توی وبلاگم حداقل خودم ازش راضی باشم.
حس و حوصله نقاشی ندارم.کار جدیدم اینقدر خاک گرفته که دیگه به جای ذره های پاستل گچی گرد و خاک روش حرکت میکنه. واسه نوشتن هم دیگه یاد قلم نکردم چون جمله ها و احساس تکراری رو دیگه نمیخوام مکتوب کنم. این روزها توی جو یه کار جدید و یه فکر جدیدم. البته شاید درست واسش وقت نذاشتم که تاحالا چیزی راضیم نکرده. یک کار تازه هم که انجام دادم و خواستم بذارمش اینجا دیدم به به ٬ از شانس کچل ما اسکنر خراب شده و کلا از صحنه عمل خارجه.
خلاصه زمین و زمان دست به دست هم دادن و این صفحه وبلاگ ما رو تسخیر کردن. به هر دری میزنم راه گریزی پیدا شه و بتونم طلسم رو بشکنم نمیشه که نمیشه.
دیگه امشب زد به سرم و گفتم میرم آنلاین مینویسم. هرچه بادا باد. از این همه متن ادبی و احساس شاعرانه حوصلم سر رفت. گفتم این یک پست هم واسه دل خودم می نویسم. آزاد و بی هیچ دغدغه ....