ديگه خودتم از صفحه تكراري وبلاگت خسته شدي. چه برسه به كساني كه ميان و بهت سر ميزنن.
اين دفعه ديگه عزمت رو جزم كردي كه حتماً آپ كني. اما امروز از اون روزهايي نيست كه حس نوشتن قطعه ادبي، قلم رو روي كاغذ هدايت كنه.
فكرت مشغول جملات و موضوع هاي طنزيه كه واسه نشريه بخشتون نوشتي. جو ، جو دانشگاهه و بخش. محيطي كه براي خوانندگان وبلاگت غريبه.
مي دونم يه كم ديگه كه سعي كنم از اون جو پرت مي شم.به زمين كه رسيدم خبر ميدم.

اين جا آسمان سفيد است ، فاصله من تا ستارگان موازي هم بيش از ۴ متر نيست.
موجوداتي دوپا در اين مكان رفت و آمد دارند، خيلي غريب نيستند.
همسايگان شمال غربي گويا از سيره مريخيان اند، با آن موهاي عمودي و پيراهن هاي سبز و توپ هاي بنفش پراكنده در آن.
حاكمان اين سرزمين كت و شلواري رسمي به تن دارند، با غروري ژرف قدم بر مي دارند و سعي مي كنند نگاهشان به دوپايان مفلوك و گاه مشكوك آماده به عرض ادب نيفتد؛ كه مبادا قرار باشد آخر ترم ۲۵/۰ را به ۷۵/۹ اضافه كنند محض زوج شدن آن مجرد قبل از مميز.
موجوداتي ديگر با لباس هاي يك شكل آبي_سورمه اي همه را زير نظر دارند و آماده انهدام هرگونه اجتماع بيش از ۵ نفرند.
اين جا سرزميني است با انرژي دروني بالا و پتانسيل انفجار كه با فشار سلاح هاي درس و كتاب و نمره از طرف حاكمان، و ضبط كارت و تشكيل پرونده حراستي از طرف ناظران كنترل مي شود.
گزارش تا همين جا كافي است. من آماده پرتاب به زمين ام....
|
+| نوشته شده توسط دختر بابا در پنجشنبه 9 خرداد1387 و ساعت 23:15