تبليغاتX
دختر بابا

دختر بابا

شعرها و قصه های من و بابام...

دنبال صفحه هاي خالي كه ميگردم و تا ميام به اين جا ميرسم(كاما) مي بينم چقدر همه چي زود گذشته. 

خورشيد تند و تند طلوع و غروب مي كنه و ما رو با خاطرات خوب و بد توي صفحه روزگار جا ميذاره.

دلم براي آيداي اين صفحه ها تنگ مي شه. دلم براي همه آدم هايي كه با خاطراتشون اين روزها رو پر كردم(كاما) تنگ ميشه. و از همه بيشتر دلم براي خدايي تنگه كه اجازه قدم زدن و حضور داشتن در اين صفحه ها رو بهم داده.

بي هدف نوشتن هم مثل بي هدف زندگي كردن سخت ولي جالبه. جايي مي ري كه نمي دوني كجاست! ولي توي اين مسير گاهي وقتا به چيزايي مي رسي كه شوق و انگيزه يه هدف رو نشونت مي دن. حركت هرچقدرم كه سخت باشه(كاما) از مرداب بودن بهتره. 

مي رم و مي دونم كه به دريا مي رسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 22:14  توسط دخترک  | 


دو هفته پيش مثل پس فردا بود كه مراسم روز آمار رو برگزار كرديم! چه خوبه كه تموم شد(كاما) با اينكه دلم واسه بچه ها و كارهاي جمعي تنگ ميشه ولي خيلي خوشحالم كه تموم شد. و خوشحال ترم كه همه راضي بودن.

سخنرانيها اول مراسم بودن. يك ساعت و نيم كه از شروع جشن گذشت ديگه تالار پر شد. كلي تبليغ كرده بوديم واسه روز آمار.

يه كيك 25 كيلويي يك طبقه با طرح آماري هم سفارش داديم كه سورپرايز بود و واسش كلي برنامه داشتيم. فقط موقع بريدن كيك يه كارد ميوه خوري داديم دست دكتر تاتا گفتيم ببريد!!! 

وقت اهدا جوايز و لوح ها هم كه مجري سوتي ميداد در حد بنز. هنگ كرده بود و اسم هيچكس رو نميخوند. فقط همه استادهاي بزرگ و قديمي رو صدا زد اومدن رو سن(كاما) به مدت چند دقيقه كاشتشون تا سبز شن. منم ديدم الانه كه رييس بخش بياد قاطي كنه(كاما) خودم پريدم پشت تريبون و  اساتيد رو برداشت كردم كه بيشتر از اين سبز نشن.

بعداز مراسم كلي استادا و بچه ها ازمون تشكر كردن و همه در به در دنبال كليپي كه از فعاليت هاي انجمن قبل درست كرده بوديم.20 دقيقه كليپ بود. خيلي خوب شده بود(كاما) دل همه رو شاد كرديم و خودمون رو ضايع. كليپ كه تموم شد 4تايي نفهميديم چجوري از در تالار پريديم بيرون.

ولي دركل خيلي عالي بود. مخصوصا اونجا كه مجري اسمم رو خوند كه برم بالا و بچه هاي انجمن يه كادوي خيلي خيلي بزرگ بهم دادن. ميگفتن براي تشكر از زحمتاييه كه اين مدت كشيدم!! ذوق مرگ شدم.

و اما عصر كه رسيدم خونه......

با تب 40 درجه افتادم روي مبل. و به مدت 2 روز تحت مراقبت ويژه مامان بودم تا دوباره تونستم راه برم.


پي نوشت:

عكس ها رو هم ميذارم. به زودي

و همچنان كاما نداريم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 22:55  توسط دخترک  |