دلتنگی ام آنقدر بزرگ شده که هرچه می نگرم آن سوی تاریک دلم را نمی بینم. با صدها امید آمدم و هزاران امیدم را به باد دادم.
صدای شب که میاید، تنهایی ام را به یاد می آورم. و اما طلوع، فرصتی برای یادآوری آنچه هستم نمی گذارد.
پنجره ای می خواهم و یک چراغ، که از آن به کوچه خوشبخت بنگرم. دیر زمانی ست ازدحامی ندارد.
آن سوی تاریکی را اما روشن می گذارم. گرچه تو مرگ را در آن سو می بینی، اما همیشه آن سوی تاریکی نور بوده و امید، مهر است و زندگی.
عشق را همچون چراغی بین دستهایت بگیر و از این دنیای تاریک بگذر.
سفرت به سلامت ای مسافر.
+ نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 18:20  توسط دخترک
|
