يکي بود يکي نبود. زير گنبد کبود يه دختر بود که يه وبلاگ داشت.
از اونجا که دختره يکي يه دونه بود و باباش يه کم لوسش کرده بود ( فقط يه کم)، اسم وبلاگش رو گذاشته بود دختر بابا.
اون روزا که جو نوشتن داغ بود و واسه خودش شعر مي گفت و با کاغذ و مداد برو بيايي داشت، فکر مي کرد دنيا و نوشتن همينه که هست. آسون و ساده
خلاصه روزها گذشت و دخترک گم شد توي صفحه روزها و هفته ها.
رفت و گشت و ديد. خنده اش رو گم کرد لابه لاي همون روزا. مداد و کاغذش رو فراموش کرد و تنها شد.
يه روز که پشت ميزش نشسته بود و به دنياي بزرگي فکر ميکرد که پر بود از آدما و فکرهاشون، چشمش افتاد به مدادش.
چه قدر عوض شده بود. به نظرش جديد مي اومد. خيلي وقته گم شده بود زير دست و پاي کتاب ها و جزوه ها.
لاغر بود و دلش خالي. چندتا مغز بهش داد. مداد آروم سر سياه کوچولوش رو از لاک فلزيش بيرون آورد.
دخترک رو ديد. رفت و روي سفيدي کاغذ براش يه خط منحني کشيد.
دخترک خنديد. يادش اومد که هيچ معادله اي به سادگي و قشنگي اون لبخند نيست.
مدادش رو برداشت و صفحه رو پر از منحني کرد.
صفحه مي خنديد.
پي نوشت: منحني صورتتون هميشه سهموي با علامت مثبت درجه زوج ![]()

