تبليغاتX
دختر بابا

دختر بابا

شعرها و قصه های من و بابام...

 

رگباری از خاطره های خیس
طوفانی در دلم برپاست
بی هیچ سرپناهی به حضورم میاندیشم
به آفتابی که دیر زمانی ست زیر ابرهای وهم و سرگردانی پنهان شده!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 9:7  توسط دخترک  | 

 

نامه ای به تو، شاید هم به خودم. به خودمان، به ما. به مایی که توئیم. تصمیمت برای بودن یا نبودنمان خیلی وقتها برایم حل نشدنی است. نبودن بهترین ها، بردن آنها و گذاشتن بدی. بدی برای جهانی که تا خرخره لبریز از آن است. چقدر دیگر باید بد شویم و بد ببینیم تا پیغامی از حضورت و از باطنمان برایمان بفرستی. آن منجی که از او سخن ها شنیده ایم کجاست. انتظار چگونه جهنمی را تا آمدن او بکشیم.
بارها و بارها به خودم گفته ام جهانت آنچه را می بیند که تو برایش ترسیم کنی. آنچه را که نشانش دهی. تفاوت بین آنچه آرزویش را دارم با آنچه اکنون می بینم آسمانهاست.
آزرو؟ مگر آرزویی هم دارم؟ چه بی هدف زندگی می کنیم.
از ما خسته نباش که خسته تر از خودمان کسی نیست. همه جا حرف از سیاهی است و تنهایی. غم و اندوه. نبودن و ماندن. وقتی همه این را به جهان نشان می دهیم موج های سیاه، حضور تلخ ما را به اعماق گرداب های سختی و فراموشی می سپارند. فراموشی مبدا، فراموشی گذشته. آنچه که بوده ایم و اکنون چه شده ایم.
کودکان را فراموش می کنیم. این درهای کوچک بهشتی را. کاش به آنها اجازه می دادیم جهانشان را آنطور که می خواهند ترسیم کنند. کاش به جایشان فکر نکنیم. ای کاش همه چیز از اول شروع می شد. خدایا قیامتی که نوید داده ی کجاست؟

 

 

پی نوشت:
جای آنها که رفتند خالی است، خدایا هیچی دیگه ندارم که بهت بگم.....

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 17:9  توسط دخترک  |