تبليغاتX
دختر بابا

دختر بابا

شعرها و قصه های من و بابام...

 

و من دشت را هميشه سبز خواستم.
نه اين كه نبوده است ، كه هميشه سبز بماند.
آفتاب را هميشه تابان خواستم.
نه اين كه مهتاب را از ياد برده باشم ،‌كه از شب هراس داشتم.
گل سرخ را هميشه نشكفته خواستم.
نه اين كه شكفتنش را نخواهم ،‌ كه پرپر شدنش را نبينم.
وچه بيهوده خواستم هستي را بي نيستي.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 0:0  توسط دخترک  | 

 

عروس هاي كوچك روي صندلي هاي چوبي شان نشسته بودند و از آن بالا به رقص و شادي بنفشه ها نگاه مي كردند.

باد ابرها را آورده بود و همه منتظر بودند.

عطر رزماري كه بلند شد همان جمله هاي تكراري اما زيباي اين جشن ها بود.

.....

گلبرگ هاي سفيد اقاقيا عروسٍ باران شدند و به زمين آمدند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 16:56  توسط دخترک  |