تبليغاتX
دختر بابا

دختر بابا

شعرها و قصه های من و بابام...

 

آن روز  پروانه ها زير نور خورشيد رقصان و شاد پرواز مي كردند و روياهاي كودكانه ام را با خود به آسمان ها مي بردند. و من مثل هميشه آنها را نشانه هاي حادثه اي زيبا مي ديدم ،‌ بي تفاوت به باور هايي كه پروانه هاي زرد را نشانه حضور ارواح مي دانستند .

شوق دوباره ديدنشان بعد از شش ماه سرماي فصل سرد روياهايم را به پرواز مي خواند ، و من مست درخشش بال هاي زردشان زير نور خورشيد با آنها به پرواز در آمدم و نمي دانستم كه در آن پرواز پروانه هاي زرد روح مادر بزرگم را بدرقه آسمان ها مي كنم.

و او رفت ، آن چنان كه پروانه ها نشانه اش را داده بودند ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 12:16  توسط دخترک  |