تبليغاتX
دختر بابا

دختر بابا

شعرها و قصه های من و بابام...

 

در پي چه مي گردي ؟

پي تكرار فراموشي ها ؟

پي اين همه در به دري ؟

رهايم كن ،

بگذار در هواي پريدن تنها باشم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 16:55  توسط دخترک  | 

 

 
1) بام كوير 9/11/1386 صفحه هشلهف در معرفي طنزپردازان استان

مهدي محبي كرماني 
مهدي محبي كرماني در سال 1329 در كرمان متولد گرديد. پدرش مرحوم اكبر محبي كرماني از طراحان و نقاشان قديمي قالي كرمان بود.
تحصيلات ابتدايي را در كرمان و متوسطه را در دبيرستان خوارزمي تهران گذراند و در سال 1352 از دانشكده‌ی اقتصاد دانشگاه تهران فارع‌التحصيل شد.
قريب بيست سال در مجتمع مس سرچشمه در مشاغل مختلف مديريتي انجام وظيفه نمود و در سال 1371 بازنشسته و به عنوان اولين مديرعامل سازمان همياري شهرداري‌هاي استان، اين تشكل تخصصي را سازمان‌دهي كرد. در سال 1378 دفتر مطالعات تاريخي مس را بنيان نهاد. این دفتردر سال 1381 در قالب موسسه‌ی فرهنگی مفرغ تجدید سازمان گردید. او تا سال 85 مدیر عامل مفرغ بود . پس از آن به روزنامه‌نگاری پرداخت.
«صبح نارنجستان» اولين مجموعه‌ی شعر او در سال 1349 در تهران منتشر گرديد. فعاليت‌هاي مطبوعاتي خود را از سال‌هاي 1346 با مجله‌هاي رنگين كمان و فردوسي آغاز نموده و طي سال‌هاي اخير نيز با مطبوعات محلي استان در زمينه‌ی شعر، مقاله، قصه و طنز همكاري داشته است.
از ايشان دو مجموعه شعر جديد و يك مجموعه قصه در دست چاپ مي‌باشد.

کُت زوک
کَل اسدالله تازه داشت زغال‌های ته مانده‌ی منقل را به خُل می‌کرد که ‌‌‌‌صابجان  رسید:
کل اسدالله، کل اسدالله، دستم به دومنت. کُتِ زوکِ خزونه گرفته. آبا داغ شدن، آتش، زنکا می‌خوان جونشونه ور آب بکشن. بشورن، بیان به در، نمی‌تونن... الانم اذان می‌گن، مردکا می‌ریزن تو حموم، رسوایی می‌شه، وخی یه فکری بکن. تو رو دونی خدا، وَخی. 
کل اسدالله آخرین زغال را زیر خاکسترها پنهان کرد. با سر انبر خاکسترها را جمع کرد، چند نقش ضربدری هم روی سر خاکسترها گذاشت. انگار آن‌ها را مُهر می‌کرد. چی؟!
‌‌‌‌صابجان  یک دفعه دیگر تمام قصه را تعریف کرد. کَل اسدالله از توی قوری بند زده‌اش یک استکان چای ریخت. چای از سر استکان سر رفت، خاکسترها درهوا پخش شدند و بیشتر آن‌ها روی چای ریختند. کل اسدالله گرفتار خاکسترها شده بود و ‌‌‌‌صابجان  چز می‌زد. کل اسدالله چای را سر کشید. روی تشکچه کثیف و رنگ و رو رفته‌اش جابه‌جا شد. چی؟!... خوب برن جونشونه ور آب بکشن، بیان به در!
‌‌‌‌صابجان  کلافه شده بود. یک‌بار دیگر تمام قصه را گفت، تند و عصبی. کل اسدالله، کل اسدالله، حواست کُجیه، کُتِ زوک بسته، آب داغ شده، آتش!
و کل اسدالله تازه فهمید.
خب برو کُت زوکِ واکن!! یه سیخ تنور پشت در حموم گذاشتم وردار، برو! ‌‌‌‌صابجان  چادرش را پیچاند دورش، حالا تقریبا تمام چادرش خیس شده بود، اتاق کل‌ اسدالله آن‌قدر گرم نبود که مور مورش نشود، به‌خصوص که از لُنگ کمرش آب می‌چکید. انگار که عاصی شده بود، صدایش بلندتر شد. کل اسدالله، کل اسدالله، همه کار کردم. سیخ تنور، چو، تخته، انبر،... تو آب جوش خزونه سوختم، نشد، کُت وانشد. کار، کارِ مَ نیس. دستم به دومنت، خودت وَخی، کریم نیس! تازه‌مم بود نمی‌شد! زنکا تو حمومن! کل اسدالله نگاهی به سراپای ‌‌‌‌صابجان  کرد و غرید: مگه حالا می‌شه، زن نمی‌شه، ‌‌‌‌صابجان  نمی‌شه، زنکا لُختن.
مگه می‌شه، زن و ناموس مردم تو حموم، مَ چکار کنم؟ ‌‌‌‌صابجان  درمانده شده بود.
خب تو بگو م  َ چکار کنم؟ الان اذان بلند می‌شه، مردکا، مردکا. کل اسدالله داشت پاچه‌های شلوارش را بالا می‌زد. تا بالای زانو آمد، بعد شلوارش را بالا کشید. خیلی خب، برو بگو زنکا چشماشون ببندن، مَ بیام کُت زوک واکنم، برو. ‌‌‌‌صابجان  خوشحال از در بیرون پرید، از در حمام که تو رفت، چادرش را همان‌جا توی راه انداخت. کل اسدالله بلند شد. از در خانه بیرون آمد، پای برهنه و پشت در حمام سیخ تنور را برداشت، چادر ‌‌‌‌صابجان  توی راه بود، وسط پله‌ها، کل اسدالله از ته گلو یک یا الله گفت، با پایش چادر خیس ‌‌‌‌صابجان  را به گوشه‌ی پله انداخت، چند لحظه پشت در تامل کرد. صدایش را بلند کرد که: اوی زنکا، چشماتون ببندین، مرد داره میا تو؟! و ‌‌‌‌صابجان  تکرار کرد: اوی، چشماتون ببندین، مرد داره میا تو، چشماتون ببندین! کل اسدالله با سیخ تنور به جان کت زوک افتاده بود، زوک آب تازه باز شد، آب داغ از سر خزینه لبریز کرد، کم‌کم ولرم شد، خیال کل اسدالله که راحت شد، با همان پاچه‌های ور مالیده توی تاریک و روشن خزینه، سیخ تنور را معاینه کرد و بعد با صدایی که تنها ‌‌‌‌صابجان  مخاطب آن نبود، غرغرکنان گفت: صاحب جان، بگو تو خزونه مواشونِ شونه نکنن، ای پُتا می‌ره هر چی سوراخه می‌گیره، بالا پایین سرشون نمی‌شه، دردسر درس می‌کنه، خوب ورهمه دَسمَره، دُرس می‌شه. زن‌ها هم‌چون چشمانشان را بسته بودند و منتظر نتیجه‌ی اقدامات کل اسدالله گوش ایستاده بودند که کل‌اسدالله از در بیرون رفت. کل اسدالله روی پله‌ها بود که ‌‌‌‌صابجان  از بابت زوک خزینه خیالش راحت شده بود. صدای درکه بلند شد از بابت رفتن کل اسدالله هم خیالش راحت شد. یک سطل توی آب خزینه زد. آب را کف حمام پاشید و گفت: زنکا! چشماشونِ واکنن، کل‌اسدالله رفت. وَخیزین، زودی جوناتونِ ور آب بکشین، برن به در وخیزین الان اذان می‌گن وَخیزین. مادر اوس شکرالله کفاش زودتر از همه به خیزینه رسید، دستی توی آب زد و گفت: بارک‌الله کل اسدالله، بارک‌الله، خدا خیرش بده و بعد فیلسوفانه ادامه داد که: ولی کل‌اسدالله می‌باس چشماشِ ببنده، نه ما!؟... و ‌‌‌‌صابجان برگشت که: خب! اوخ کُتِ چطو وا بکنه؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 19:18  توسط دخترک  | 

 

بام كوير 9/11/1386 صفحه هشلهف _ وي افزود _ ابن محمود

ذکر شیخنا مهدی محبی کرمانی
اما بعد. جماعتی را از یاران همدل رغبتی تمام بود که شرح آن حالات که از شیخنا مهدی محبی کرمانی مرا رسیده است، با ایشان بازگویم و هر بار در اجابت ایشان تأخیری می‌‌رفت. تا آن‌که در خواب مرا چنان نمودند که عمر برف است و آفتاب تموز، و فرصت ابری است در کف باد و عنقریب ساز رفتن می‌‌باید ساخت. پس بر آن شدم که اندکی از آن بسیار و قطره‌‌ای از آن بحر زخّار را رهاورد آورم اعزّه یاران را که هم فرموده‌‌اند: آب دریا را اگر نتوان کشید/ هم به‌قدر تشنگی باید چشید.
..
و شیخ را وسعت مشرب چنان است که هر صباح و مسا بر در خانقاه او از طوایف مختلف مردم بازآیند و از باطن وی همت طلبند. نوبتی پرسیدم: شیخ با هفتاد و دو ملت بسیار نشست و خاست کند و مریدان را در تشخیص مزاج او غلط‌های بسیار افتاده است. گاه از یمین آیند و گاه از یسار. گروهی در کار گل باشند و گروهی در کار دل. جمعی پیرانند و جمعی جوانان. زیبارویان از یکسو مرید ایشانند و چروکیدگان از سوی دیگر. اهل دولت آیند و خاصان درگاه، و عوام الناس آیند و رندان گمراه. گروهی به دنیا گرفتارند و جماعتی در کار آخرت استوار. جماعتی عیارانند و طایفه‌ ‌‌ای بیکارانند. فرمود: آن‌چه گویند بر منهاج صواب است و جمله بر طریق صدق. اما مگر نشنوده‌‌ای که دُر سفته‌‌ام و گفته‌‌ام: هر کتابی به یک بار خواندن ارزد و هر آدمی به یک‌بار دیدن.
..
و بر در خانقاه شیخ ـ اعلاه الله مقامه ـ به خط جلی بنوشته‌‌اند: هر که درین سرای در آید، اگر توانید دست او به کاری بند فرمایید و اگر نتوانید به دامان یاری. و از فضیلت شیخ همین بس که هزاران کس بر سفره‌ی او، نان خود می‌‌خوردند و دعای او می‌‌گفتند!
..
جملگی اهل کتاب برآنند که شیخ ما در کتابت دستی قوی دارد و حوصله‌ ‌‌ای فراخ. و مولانا مرتضا دلاوری همواره می‌‌فرمود: در شگفتم که شیخنا چون کلک مشکین بر جریده نهد، قلم بر نگیرد مگر آن‌که تکلیف مشکلی از مشکلات این ملک را حل کرده و گرهی از کلاف‌های در هم پیچ این دیار را گشوده باشد. و بوده است که صبح به کتابت نشسته و عصر او را به تمنا و التماس از کتابت برگرفته‌‌اند. او را طوماری است مخصوص کتابت نه چون دیگران ورق ورق بلکه مطبّق که گاه درازای آن به بیست ذرع می‌‌رسد و یکی را از مریدان، شغل آن است که آن کاغذهای نبشته شده از زیر دست و پای شیخ فراهم آورد. و بر در سرای شیخ شتربانی است که کاغذهای او را بر چند شتر می‌‌آرد و می‌‌برد.
..
و درین سامان نبشته‌‌های شیخ را چون کاغذ زر دست‌ به‌دست کنند. و مولانا دلاوری پیوسته انگشت تحسر بر دندان می‌‌خایید و می‌ گفت: این جریده که ما داریم، کفاف رشحی از رشحات قلم شیخ را نمی‌‌دهد و هر بار که چهار برگ بر آن می‌‌افزاییم، دیگر بار صفحات را در برابر کلک روان او شرمساری می‌‌باید کشید و اگر توانستمی، تمام شغل کتابت این جریده او را می‌‌فرمودم و به دیگر یاران نیازی نبود. اما چه توان کرد که شیخ از نازکی خاطر در باب اصحاب که از نان خوردن خواهند افتاد، مرا رخصت این نفرموده است.
..
از مولانا ابا مسعود كه از خاصان مريدان شيخ مي‌‌باشد، نقل قول آرند آن هنگام که شیخ ما در آغاز جوانی بود، چنان‌که افتد و دانی، قضا را بر لب چشمه‌‌ای در کوهستان‌های ترشاب و سریدون گذارش افتاد و از آن چشمه زنگاری جرعه بیاشامید و به برکت آن جرعه، او را فتوح بسیار پدید آمد و ينابيع حكمت بر دلش گشوده شد و از آن باز تا امروز، همواره اصحاب را می‌‌فرماید آن آب ترش، آتش تيز در وجود ما زده است و خاطر آن بسیار عزیز باید داشت. و چهل سال بیش رفته است که ذکر خفی و جلی شیخ ما این است که مرکز جهان، سرچشمه‌‌‌ای است که ما روزی از آن آب نوشیدیم. و سوگندان شداد یاد کرده است که چون به منبر بر نشیند یا قلمی برگیرد، به طریق از طرق، ذکر آن چشمه در میان آرد. و بحمدالله تا امروز این طاعت ازو فوت نشده است.
..
روزی بر شاخه پرنده‌‌ای دید بی‌نام و نسب و در خاطرش گذشت که در باب نام و نسب آن پرنده شعری مایه‌‌دار بسراید. گویند: بیست سال است که آن پرنده از تعلق خاطری که به شیخ به هم رسانده است، از شعر او پرواز نکرده است و گروهی، این شگفتی از عجایب سبعه نیز برتر شمرده‌اند والله اعلم! و این بنده، علی ابن محمود رودانی، بیست سال است که در خدمت اویم و عجایب‌ها که در این مدت از شیخ وا دید آمده است، اگر خواهم که نویسم، خود کتابی شود به مقدار تمامی کتب مولانا باستانی پاریزی. لاجرم، بدین مقدار اختصار رفت!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 19:8  توسط دخترک  | 

 

 گفته بودم كه اين وبلاگ رو سا ختم كه شعر ها و قصه ها ي خودم و بابام رو بنويسم.

خب هنوزم سر حرفم هستم .

 

آدم برفي

 

برای آیدا محبي و مریم و محبوبه

 

..

 

کودکان رفتهاند و یخ زده است

این هویجی که روی صورت اوست

دستهایی که تکهای چوب است

چشمهایی که هسته آلوست

..

با خودش فکر میکند: شاید

گرگها هم که ناگزیر شوند

جای خرگوش، ممکن است امشب

با هویج نشُسته سیر شوند

..

با خودش فکر میکند: هر چند

مغز آلوست تلخ و تکراری

بر میآید، اگر گرسنه شود

از کلاغ سیاه هر کاری

..

با خودش فکر میکند: باید

به خودش ذرهای تکان بدهد

خفته در جا حیاط و میباید

شور و حالی به این مکان بدهد

..

یا نه ... آن سوی نردهها هم هست

باید از این حیاط دل بکـَنـَد

یک قدم میرود که بر دارد

از کمر ـ کودکانه ـ میشکند

..

صبح در خوابِ کودکان دارد

پا بپا میکند که برخیزند

همچنان نیم خیز و تاخورده

برفها در حیاط میریزند.

 

 

¤  به قلم سيد علي ميرافضلي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 9:39  توسط دخترک  | 

 

   

       و تولدي ديگر...

       بهانه اي براي بودن و گفتن /  خواندن و ماندن .

       120 سال بهانه گير باشيم .

  

                               تولدت مبارك بابا.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 23:37  توسط دخترک  |