تبليغاتX
دختر بابا

دختر بابا

شعرها و قصه های من و بابام...

 

بارون تند وتند مي باريد و قصة انتظارهاي طولاني اش را براي دخترك تعريف مي كرد. بايد همة حرفهاشو اين دفعه مي گفت. معلوم نبود اگه بره ديگه كي برميگرده. نمي دونست ابر باز هم پشت پنجرة دخترك مياد؟ نمي دونست ابر باز هم اجازه مي ده چند لحظه اي بياد و از پشت پنجره دخترك و نگاه كنه؟ نمي دونست ابر باز هم پشت اون پنجره منتظر مي مونه تا بارون حرف دلشو به دخترك بگه؟

پس حالا كه فرصت داشت بايد همه چي و مي گفت.

دخترك مثل هميشه اين موقع توي تختش جلوي پنجره دراز كشيده بود و به صداي بارون گوش مي داد. صدايي كه خيلي وقته دلش براي چيك چيكش تنگ شده بود.

بارون گفت و گفت. از اولين باري كه دخترك رو زير درخت سيب ديده ، از اولين باري كه صورت كوچولوش رو بوسيده، از اولين باري كه دخترك رو بغل كرده، اولين باري كه پا به پاي دخترك توي خيابون قدم زده. و به اين فكر فرو رفت كه چه روزها و لحظه هايي اومده و رفته بودن و اون حرف دلش رو به دخترك نگفته بود.        

دخترك مثل هميشه با شوق و ذوق به حرف هاي بارون گوش مي كرد و دلش مي خواست باز هم دست مهربون بارون رو روي صورتش احساس كنه، اما براي از تخت بيرون اومدن و به خيابون رفتن خيلي خسته بود. پاهاي كوچيكش دلشون مي خواست همون جا زير پتو بمونن

و تكون نخورن .

                           

                                                    

بارون گفت و نم نم باريد، دخترك لالايي بارون رو شنيد و آروم خواب رفت.

بارون دلش گرفت. چرا، چرا حالا كه جرات گفتن پيدا كرده بود دخترك خواب رفته و حرف هاي اونو نشنيده؟

دلش گرفت و هاي هاي گريه كرد. رودخونه ها از بارون پر شدن و به سمت شهر سرازير. دخترك از صداي گريه بارون بيدار شد، بارون و صدا زد، مي خواست آرومش كنه. ولي بارون اين قدر بلند گريه مي كرد كه صداي دخترك به گوشش نمي رسيد.

دخترك فرياد مي زد، بارون گريه مي كرد و رودخونه به شهر نزديك تر مي شد….

 گريه بارون وقتي تموم شد كه سيل شهر و دخترك و فريادها رو با خودش برده بود.

   

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 23:25  توسط دخترک  |