شعرها و قصه های من و بابام...
روزگاری است به انتظار عابری پشت پنجره می نشینم
رهگذری که بیاید و یادی از یاس سفید را به کوچه پیر هدیه دهد.
غافل از آنکه کوچه بن بست است و انتظار بیهوده.