حالا ديگه حتي ستاره هم مثه قبلآها نيست.
نگاهش فرق كرده،ديگه بهم چشمك نمي زنه.تك و تنها توي اون آسمون رنگ پريده و قديمي كز كرده و خيره به من و دنيام نگاه مي كنه.
تنهاست.يادمه اون وقت ها كه بچه بودم آسمون سياهِ سياه بود و ستاره هاش بزرگ و روشن.اينقدر زياد بودن كه واقعآ نمي تونستم بشمارمشون.هرجا كه سرم و مي چرخوندم كنار هم نشسته بودن و بهم لبخند ميزدن.مهموني هاشون هميشه دلم و آب مي كرد ، جوري كه آرزو مي كردم اي كاش ستاره بودم.
شب هاي تابستون كه زير سايه سياه آسمون مي خوابيدم و از دور شادي هاشون و نگاه مي كردم يادمه كه هميشه واسم يه شهاب مي فرستادن.
شهاب آرزوها.شهابي كه مي اومد تا آرزوهاي بزرگِ من كوچولو رو پيش خدا و ستاره هاش ببره.
آه...چه زود گذشت ، چه زود همه چي عوض شد.
حالا ديگه حتي آسمون هم مثه قبلآها نيست.
سياهي كه هميشه با نگاه به آسمونِ شب برام تعريف مي شد حالا ديگه با آسمون هم معني نيست.آسمون رنگش پريده ، پير و خسته شده.ديگه حوصله اينو نداره كه همه ستاره هاش و از سبدش بيرون بياره و بچينه سر جاشون تا دوباره بشمارمشون.
اينا همه تقصير منه.آخه خيلي وقته كه ديگه سرم و بالا نمي گيرم تا احوال خودش و ستاره هاش و بپرسم. چون روي اين زمين آدما احوال همديگر و نمي پرسن.
خيلي وقته كه به ستاره لبخند نمي زنم ، چون روي اين زمين آدما معني لبخند و نمي دونن.
خيلي وقته كه سياهي شب واسم رنگي نداره ، چون روي اين زمين آدما سياهي هاي ديگه اي رو نشونم دادن.
خيلي وقته كه به شهاب آرزوهام و نمي گم ، چون روي اين زمين آدما آرزوهاشون و توي دلشون نگه مي دارن.
واي...چه قدر از آسمون و ستاره ها دور شدم.
حالا ديگه حتي منم مثه قبلآها نيستم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 11:26  توسط دخترک
|
