من از فرسنگ ها سکوت با تو می گویم
من از فرسنگ ها انتظار
روزی مرا خواهی خواند،
به ناکجا آباد ابدیت...
دختر بابا.
شعرها و قصه های من و بابام...
من از فرسنگ ها سکوت با تو می گویم
من از فرسنگ ها انتظار
روزی مرا خواهی خواند،
به ناکجا آباد ابدیت...
دختر بابا.
فکر کنم برای وبلاگ تکانی عید خیلی دیر دست به کار شدم.روی آخرین مطلب وبلاگم یه وجب خاک نشسته.خانم عنکبوتم که با خیال راحت و آسایش خاطر خانه اش را روی فراز و نشیب حروف و کلمات مطالبم بنا کرده.وسخت در تلاش و تکاپو برای تحویل دادن فرزندانی سالم و سرحال به جامعه وبلاگ نویسان از یاد رفته است.
اما به هر حال بعد از 2 ماه سکون نوشتن که منجر به سقوط حس نوشتن شد برگشتم.برای من تازه کار نوشتن یک متن ، که اگه بشه اسمش و گذاشت ادبی ، نیاز شدید به یک احساس عمیق داره.در این 2 ماه این حس سراغی از ما نگرفت و یادی هم ازمون نکرد.که از لحاظی ازش ممنونم.اما...
با خودم گفتم دیگه بهتره یه کم از کسانی که محبت می کنن و به وبلاگم سر میزنن خجالت بکشم.این شد که قلم بر داشتم و گفتم می نویسم،حالا هرچی که شد و این شد.همین.