تبليغاتX
دختر بابا

دختر بابا

شعرها و قصه های من و بابام...

    

     من از فرسنگ ها سکوت با تو می گویم
     من از فرسنگ ها انتظار
     روزی مرا خواهی خواند،
     به ناکجا آباد ابدیت...  

دختر بابا.

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 22:51  توسط دخترک  | 

 

      فکر کنم برای وبلاگ تکانی عید خیلی دیر دست به کار شدم.روی آخرین مطلب وبلاگم یه وجب خاک نشسته.خانم عنکبوتم که با خیال راحت و آسایش خاطر خانه اش را روی فراز و نشیب حروف و کلمات مطالبم بنا کرده.وسخت در تلاش و تکاپو برای تحویل دادن فرزندانی سالم و سرحال به جامعه وبلاگ نویسان از یاد رفته است.
      اما به هر حال بعد از 2 ماه سکون نوشتن که منجر به سقوط حس نوشتن شد برگشتم.برای من تازه کار نوشتن یک متن ، که اگه بشه اسمش و گذاشت ادبی ، نیاز شدید به یک احساس عمیق داره.در این 2 ماه این حس سراغی از ما نگرفت و یادی هم ازمون نکرد.که از لحاظی ازش ممنونم.اما...
      با خودم گفتم دیگه بهتره یه کم از کسانی که محبت می کنن و به وبلاگم سر میزنن خجالت بکشم.این شد که قلم بر داشتم و گفتم می نویسم،حالا هرچی که شد و این شد.همین.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 22:12  توسط دخترک  |