تبليغاتX
دختر بابا

دختر بابا

شعرها و قصه های من و بابام...

قصه تموم شد.همون قصه اي که بابا را تا دشت هاي دور هزار برد.همون قصه اي که قبلاً طرح آن را برام گفته بود و بعد که نوبت به نوشتنش شده بابا ديگه اين جا نبود.او در بين مردمان قحطي زده آن سال هاي داغ هزار بود.
تا جايي که يادم مي آد هميشه همين طور بوده.
هر وقت که خواسته قصه اي را روي کاغذ بياره خودش چند روزي ميان آدم ها و خانه ها و کوچه باغ هاي قصه گم شده.
و وقتي که چند کاغذ نوشته شده رو بهم ميداد مي دونستم که بابا برگشته خونه.
اين بار با عروس آب رفته بود و وقتي آمد برايش نوشتم:

عروس آب. تمام آن دشت ها را پا به پايش قدم زدم.
چشمم را به چشمان پر هراس آهوان رميده و معصوم آهوان غلطيده دوختم.اما چشمان آهويي زن حس ديگري را زمزمه مي کرد.
همان احساس پنهاني که مي دانم تمام وجود تو را پر کرده.همان حسي که با آن جعد سفيد موهاي زن را شانه زدي.همان حس لطيفي که تاب سحرانگيز روي پيشاني زن را تا امتداد خم کشيده ابرويش تصوير کردي.
آخرين حرف قصه ات را سکوتي مي زند که در گرماي اشک ها ذوب مي شود.همان اشکي که زن براي آن هجران پنجاه ساله ريخت.... وقتي که رفت رو به آينه قدي گوشه اتاق مرد ، نشست پشت به آفتاب ، پشت به ماهتاب و گريست.
خيلي دلم مي خواهد بدانم که چرا آخر قصه را اين جور نوشتي؟
قلم که دست تو بود!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 23:18  توسط دخترک  | 

 

مهدی محبی کرمانی.متولد سال 1329 .یک مرد اصیل کرمانی.فارغ التحصیل سال 1352 دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران.در حال حاضر بابا یک پژوهشگره.و روی مجموعه ی کتابهای تاریخ مس کار می کنه.
این روزها این قد سرش شلوغه که خیلی کم می بینمش.کاش اینو می دونست حضور نداشتنش توی خونه حتی واسه چند دقیقه چه قدر سایز دلم را کوچیک می کنه.(=دلم براش تنگ می شه.)وقتی هم که می یاد خونه بیشتر در حالت افقی می بینمش.آخه این قد خسته است که دیگه نای وایسادن یا نشستن را نداره.
بیشتر از این که از بابا یک صورت در ذهنم باشه دو تا پاست و دو تا دست و یک صفحه ی کاغذی بزرگ به جای صورت.که این صفحه هر چند لحظه شکل و قیافش عوض میشه.آخه وقتی مطالب یه صفحه ی روزنامه تموم میشه باید رفت صفحه ی بعد دیگه.
اما وقتی که اون صفحه ی کاغذی می یاد پایین صورت بابام معلوم میشه.
دوتا ابروی ناخواسته گره خورده.یه لب که خوشبختانه پشت سبیل های مشکی اش قایم شده.دوتا چشم سیاه ریز که از پشت قاب شیشه ای عینکش به همه چی با دقت نگاه می کنن.مو های مشکی مجعدش هم روی اون کاسه ی گرد سرش را پوشوندن.
و از جعد موهاش و هیاهویی که توشون بر پاست تا حدی می شه به وضعیت داخلی سرش پی برد.
چرخ دنده های مغز بابام هیچ وقت استراحت نمی کنن.همیشه و همه وقت با سرعت و تکاپو دارن کارشون را انجام میدن وهمیشه مشغول پرورش یه فکر تازه ان.

+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 0:7  توسط دخترک  | 

 

خدایا چرا وقتی ما آدما بزرگ می شیم دیگه مثه بچگی هامون دستمون به تو نمی رسه؟
با اینکه حالا قدمون بلندتر از روزهای بچگی مون هست و فاصلمون با آسمون کمتر شده اما از تو دورتر می شیم.
شاید اصلاً تو اون بالا نیستی.
شاید تو پایین باشی.
آره. اگه پایین باشی اون وقت قضیه درست می شه و تو به بچه ها نزدیکتری.

دختر بابا

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 15:22  توسط دخترک  |