تبليغاتX
دختر بابا

دختر بابا

شعرها و قصه های من و بابام...

 

همه کارها وقتی خوب پیش نرن آدم رو خسته میکنن. مخصوصا وقتی که به خاطر خوب انجام شدنشون قید انجام دادن یه سری کارهای مهم دیگه رو زده باشی.

روز آمار امسال هم از اون کارا شده. هم بچه ها و هم اساتید محترم پارسال خیلی کم لطفی کردن و همه شوق و ذوق ما رو برای بهتر شدن و مطرح کردن بخش و رشته کور. خب آدم تا یه جایی میتونه یکه تازی کنه و کارا رو پیش ببره(کاما) از اون جا به بعد دیگه خسته میشه.

این شد که با بچه های انجمن تصمیم گرفتیم مراسم روز آمار رو جوری برگزار کنیم که خاطره اش همیشه بمونه و از طرفی وقتی رفتیم بفهمن که نیستیم.

از اول ترم تا حالا فقط یک بار جزوه ام رو باز کردم تا درس بخونم. که اونم به دلیل کامل نبودن جزوه و یکی در میون بودن مطالب به جایی نرسیده آدم وقتی اول ترم اینجوری شروع کنه خدا به داد عاقبتش برسه.

حواس پرتی و شوتی از درس در حدی بود که یه بار سر کلاس وقتی میخواستم جزوه بنویسم :

(استاد اومده و داره تند وتند درس میده و اگر سریع ننویسی پاک شده)

من: مینا ما الان سر چه کلاسی هستیم؟!!؟

مینا: (خنده امان نداد که جواب بده)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 5:45  توسط دخترک  | 

این ترم کلی پیشرفت کردم و راه افتادم. مثلا حالا دیگه از آزادی تا خونه رو پیاده میام.

از ترم ۳-۴ هم بود که یاد گرفتم خودمم میتونم تا آزادی بیام و از اونجا حداقل بابا اینا بیان دنبالم.

خلاصه خیلی خوبه. وقتی قدم میزنی و توی حال و هوای خودتی انگار روی ابرایی. آدما رو نگاه میکنم و سعی میکنم خودمو بذرام جای اونا. ببینم در اون لحظه به چی فکر میکنن(کاما) چه دغدغه ای دارن. مغازه های کنار هم. همسایگی نسل ها ی جدید و قدیم. رفتارهای آدما.

پیرمردها رو خیلی دوست دارم. آروم روی صندلی هاشون نشستن و با چشم هایی که از زیر چین و چروک صورتشون برق میزنه(کاما) یواشکی نگاهت میکنن. دلم میخواد بشینم کنارشون . به حرفاشون گوش بدم. حرفایی که شاید خیلی وقت باشه که کسی نشنیدشون.

جوونایی که توی خیابونا با قیافه های مختلف می چرخن. آدما چقدر نیاز دارن که دیده بشن. بعضی ها که کلی راه جدید و غریب هم پیدا میکنن.

بچه هایی که از مدرسه میان. خسته ولی پر انرژی. شاد و شنگول با کیف کولی های رنگارنگ.

معلم های خسته/ مادرهای نگران/ پدرهای باعجله/ و کوچولوهایی که آزاد و رها از همه چهره هایی که نمی بینن از بین پاها واسه خودشون راه باز میکنن و لواشک یا بستنی شون رو با لذت میخورن.

و آسفالتی که زیر پای این آدمای جورواجور شکسته و هزارتا پایین  بالا داره.

زندگی رو شاید بشه واقعا زیبا دید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 23:39  توسط دخترک  | 

 

باشه باشه آپ میکنم. اینجوری خوبه؟

-: میشه یکی منو هل بده؟

من برای نوشتن نیاز به یک نیروی عظیم بیرونی یا دورنی دارم.نیرویی که هلم بده تا بنویسم. اگر دپرس باشم  و حال و روزم خوش نباشه همین میشه اون نیروی هل.

-: آهای خانوم میشه دست منم بگیری؟

اما اگر روزگارم بر وفق مراد بگذره خیلی کم پیش میاد که حس نوشتنم بیاد.

-: با شمام ها!!

فکر کنم واسه همینه که وقتی برمیگردم و مطالب بلاگم رو میخونم(اینجا یه روزی کاما داشت!! حالا چرا کاما نمیزنه؟!! به هر حال. کاما) میبینم اکثر مطالب غمگینه.

-: حالا اگر منو نگاه کرد

شاید خیلیا فکر کنن وااای من چه زندگی سختی دارم. ولی راستیتش اینه که من تا حالم خوبه نمیتونم بنویسم.یا باید یکی از بیرون دست منو بگیره و بکشه منو تا یه چی بتونم بگم.

-: اگر شما الان دست منو بگیرین منم حرف واسه گفتن زیاد دارم.

این دفعه هاله دستم رو گرفت.که خیلی خیلی ازش ممنونم.

-: هاله دست منم بگیر این آیدا که به من نگاه نمیکنه

تو چرا اینقدر غر میزنی؟ از اون اول که شروع کردم هی گفتی هلم بده(کاما) دستمو بگیر(کاما) منو نگاه کن و ..... یه نگاه بالای سرت بنداز. ببین چقدر نوشتیم. مگه منو تو ناسلامتی یکی نیستیم؟ دارم مینویسم خب

-: اِ اِ اِ(کاما) خب زودتر میگفتی.

خلاصه.این روزا خیلی خوبم. شاید اون انفجار و تغیر پیش اومده و من خبر ندارم. شایدم در شرف رخ  دادن باشه. به هر حال روزگار به کامه. به زودی هم دوباره دانشگاه شروع میشه.که در کنار همه سختی هاش(کاما) خوشی هم زیاد داره.

 

پی نوشت:

مدرسه ها وا شده ه ه ه ه

(کاما) !!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 17:50  توسط دخترک  | 

 

اينجا آنلاين نوشتن يه سري محاسن داره كه مهمترينش همينه كه آدم مينويسه

روزگار ما كه ميگذره. احتمالا روزگار همه بايد اينجوري باشه. چون هرچي باشه هممون روي اين زمينيم و در خورشيد مشترك.

ميتونست اين خورشيد اين روزها گرم بتابه و دل همه رو از بودن روي زمين راضي و شاد نگه داره ولي...

مثه اينكه فعلا نوبت شب و تاريكيه كه خودي نشون بدن.

ما آدما با اين همه درد مشترك چرا اينقدر از هم دوريم؟

 

پي نوشت:

يه تغير ميخوام.

يه اتفاق بزرگ.

يه طوفان.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 20:21  توسط دخترک  | 

 

دلتنگی ام آنقدر بزرگ شده که هرچه می نگرم آن سوی تاریک دلم را نمی بینم. با صدها امید آمدم و هزاران امیدم را به باد دادم.

صدای شب که میاید، تنهایی ام را به یاد می آورم. و اما طلوع، فرصتی برای یادآوری آنچه هستم نمی گذارد.

پنجره ای می خواهم و یک چراغ، که از آن به کوچه خوشبخت بنگرم. دیر زمانی ست ازدحامی ندارد.

آن سوی تاریکی را اما روشن می گذارم. گرچه تو مرگ را در آن سو می بینی، اما همیشه آن سوی تاریکی نور بوده و امید، مهر است و زندگی.

عشق را همچون چراغی بین دستهایت بگیر و از این دنیای تاریک بگذر.

سفرت به سلامت ای مسافر.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 18:20  توسط دخترک  | 

 

مرگ من٬ مرگ یک پنجره بود

مرگ شقایق در باد

یا صدای شیهه یک اسب٬ که پشت پرچین سبز باغ گم میشد

میروم و دلم را با خود خواهم برد

میروم آنجا که بدانند هستم

میروم که بدانند٬ بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 23:17  توسط دخترک  | 

 

بانوی بهاری من در انتهای دشت آلاله ها راست خواهد ایستاد،

آنجا که حضور را به فصل گرم می سپارد.

فردا طلوع دیگری ست،

دوباره متولد خواهم شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 22:59  توسط دخترک  | 

 

سه شنبه دو هفته پیش به مناسبت هفته معلم که هفته گذشته اش بود!!! برای اساتیدمون یه جشن گرفتیم. فکر کردم برای اینکه مراسم خشک نباشه و حتی صمیمی هم باشه یه جورایی جو رو دوطرفه کنیم و مخاطب رو هم درگیر.

واسه همین یه بروشور درست کردم که با این مطلب شروع می شد و با یه معمای آماری تموم.

 

 

 

موزوع عنشا: معلم

 

من میخاهم در آینده معلم شوم. امو همید ما معلم اسط. او همیشه کت و شلوار می پوشد و یک ساسمونت مشکی دارد. بابا می گوید او معلم دانشگاح است. من نمیدانم دانشگاح کجاست ، ولی میدانم اض مدرسه ما خیلی دورطر است.

آدم اگر معلم باشد، مهم است. همه به آدم صلام میکنند. امو همید هرجا که می رود همه بلند می شوند و صلام می کنند. دوستان و حمسایه هایمان به امو همید آقای دکتر می گویند. فکر کنم امو همید معلم دکتر است، شاید هم دکتر معلم باشد. ولی حطمن بچه ها را خوب می کند که دکتر شده است. من هم می خاهم بزرگ که شدم دکتر شوم.

معلمی شقل خوبی است.آدم می تواند یک آلمه ماژیک داشته باشد. ساسمونت امو همید پر از ماژیک های رنگی است.

آدم وقتی معلم باشد با معلم های دیگر ناهار می خورد. امو همید هم ظهرها خانه نمی آید، می رود غذای صفر می خورد. من هم میخاهم وقتی معلم دانشگاح شدم غذای صفر بخورم.

معلمی خیلی خوب است. ولی معلم دانشگاح بودن بهتر است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 10:33  توسط دخترک  | 

Chand roozast ke bahar amade. Aseman inja aftabist.Abr ham har az chand gahi yade zamin mikonad.

mesle man va to

Amadam ta be to ham eyd ra tabrik beguyam. Be to ke zamine sabze andishehayam hasti

Az tarse inke mabada kavir shavi be fekr oftade budam az in donyaye hamishe dar hale taghir hazfat konam

vali nashod

moghaser man budam. Miamadam o miraftam bi tavajoh be to ke teshne budio montazere baran

Mikhaham hamishe sabz bemani, hata ba ghatre e

Baharat mobarak weblogam

Pey nevesht

Tazegia computere man ye seri harekate zhanguler yad gerefte o dare hamaro baham ejra mikone
dige zuram behesh nemirese
bad az koli saro kale zadan bahash hala farsi neminevise
az hamegi ozr mikham vali majburam finglish benevisam
Roozegare no mobarak
+ نوشته شده در  جمعه 7 فروردین1388ساعت 21:52  توسط دخترک  | 

 

يکي بود يکي نبود. زير گنبد کبود يه دختر بود که يه وبلاگ داشت.
از اونجا که دختره يکي يه دونه بود و باباش يه کم لوسش کرده بود ( فقط يه کم)، اسم وبلاگش رو گذاشته بود دختر بابا.
اون روزا که جو نوشتن داغ بود و واسه خودش شعر مي گفت و با کاغذ و مداد برو بيايي داشت، فکر مي کرد دنيا و نوشتن همينه که هست. آسون و ساده
خلاصه روزها گذشت و دخترک گم شد توي صفحه روزها و هفته ها.
رفت و گشت و ديد. خنده اش رو گم کرد لابه لاي همون روزا. مداد و کاغذش رو فراموش کرد و تنها شد.
يه روز که پشت ميزش نشسته بود و به دنياي بزرگي فکر ميکرد که پر بود از آدما و فکرهاشون، چشمش افتاد به مدادش.
چه قدر عوض شده بود. به نظرش جديد مي اومد. خيلي وقته گم شده بود زير دست و پاي کتاب ها و جزوه ها.
لاغر بود و دلش خالي. چندتا مغز بهش داد. مداد آروم سر سياه کوچولوش رو از لاک فلزيش بيرون آورد.
دخترک رو ديد. رفت و روي سفيدي کاغذ براش يه خط منحني کشيد.
دخترک خنديد. يادش اومد که هيچ معادله اي به سادگي و قشنگي اون لبخند نيست.
مدادش رو برداشت و صفحه رو پر از منحني کرد.
صفحه مي خنديد.

 

پي نوشت: منحني صورتتون هميشه سهموي با علامت مثبت درجه زوج

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 22:20  توسط دخترک  | 

 

 

تو آزادی،
رها.
و آزادی تو برهان دیوانگی ات خواهد بود!

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 23:20  توسط دخترک  | 

 

رگباری از خاطره های خیس
طوفانی در دلم برپاست
بی هیچ سرپناهی به حضورم میاندیشم
به آفتابی که دیر زمانی ست زیر ابرهای وهم و سرگردانی پنهان شده!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 9:7  توسط دخترک  | 

 

نامه ای به تو، شاید هم به خودم. به خودمان، به ما. به مایی که توئیم. تصمیمت برای بودن یا نبودنمان خیلی وقتها برایم حل نشدنی است. نبودن بهترین ها، بردن آنها و گذاشتن بدی. بدی برای جهانی که تا خرخره لبریز از آن است. چقدر دیگر باید بد شویم و بد ببینیم تا پیغامی از حضورت و از باطنمان برایمان بفرستی. آن منجی که از او سخن ها شنیده ایم کجاست. انتظار چگونه جهنمی را تا آمدن او بکشیم.
بارها و بارها به خودم گفته ام جهانت آنچه را می بیند که تو برایش ترسیم کنی. آنچه را که نشانش دهی. تفاوت بین آنچه آرزویش را دارم با آنچه اکنون می بینم آسمانهاست.
آزرو؟ مگر آرزویی هم دارم؟ چه بی هدف زندگی می کنیم.
از ما خسته نباش که خسته تر از خودمان کسی نیست. همه جا حرف از سیاهی است و تنهایی. غم و اندوه. نبودن و ماندن. وقتی همه این را به جهان نشان می دهیم موج های سیاه، حضور تلخ ما را به اعماق گرداب های سختی و فراموشی می سپارند. فراموشی مبدا، فراموشی گذشته. آنچه که بوده ایم و اکنون چه شده ایم.
کودکان را فراموش می کنیم. این درهای کوچک بهشتی را. کاش به آنها اجازه می دادیم جهانشان را آنطور که می خواهند ترسیم کنند. کاش به جایشان فکر نکنیم. ای کاش همه چیز از اول شروع می شد. خدایا قیامتی که نوید داده ی کجاست؟

 

 

پی نوشت:
جای آنها که رفتند خالی است، خدایا هیچی دیگه ندارم که بهت بگم.....

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 17:9  توسط دخترک  | 

 

جنگل خیس زیر پاهایمان سر می خورد

و آفتاب محرم حضورمان بود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 22:7  توسط دخترک  | 

 

چرا من هیچ احساسی ندارم که مجبورم کنه دست به قلم شم و با کاغذ قسمتش کنم؟!

یه مدته شبیه هویج شدم. شایدم سیب زمینی! از نظر حضوری فکر نکنم فرق زیادی داشته باشیم. حتی شاید اونا مفیدتر هم باشن.

درسم نمی خونم که حالا بگم آره محو فرمول ها و آزمون فرض ها شدم که احساساتم رفتن تعطیلات.

زندگی امن و امانه. هر روز صبح خورشید از پشت خونه های سمت چپ خیابون بیرون میاد و یه برگ دیگه از تقویم رو بی اعتبار میکنه. آسمون هنوز هم آبیه. درخت ها نفس می کشند و گنجشگ ها آواز می خونن.

یادمه اون روزها هم که هویج یا سیب زمینی نبودم همه چیز همین جور بود. البته خورشید با زاویه بیشتری می تابید. شاید نزدیکتر بود.

کتاب ها و دفتر های روی میزم اما خیلی وقته جابه جا نشدن. اینو از مرزی که گرد و خاک با دقت واسشون تعین کرده می فهمم. یادمه قبلا روی صندلی پشت میز جای من بود. اما حالا چندتا مانتو و شلوار و کاپشن اون جا رو تصاحب کردن.

من کجا بودم این مدت؟ اینجا چه اتفاقی افتاده؟ اهالی اتاقم فرمانروایی منو فراموش کردن. هرکی هرجا که می خواد نشسته و همون جا مونده.

من فرمانروای بی کفایتی نیستم. فقط شاید یادم رفته که زنده ام تا در لحظه زندگی کنم نه در رویا و آینده.

 

پی نوشت:

۱ـ هورااا... من بالاخره نوشتم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 20:37  توسط دخترک  | 

 

خیلی خنده داره بگم هنوز چیزی پیدا نکردم که برام جالب و جدید باشه. و وقتی میذارمش توی وبلاگم حداقل خودم ازش راضی باشم.

حس و حوصله نقاشی ندارم.کار جدیدم اینقدر خاک گرفته که دیگه به جای ذره های پاستل گچی گرد و خاک روش حرکت میکنه. واسه نوشتن هم دیگه یاد قلم نکردم چون جمله ها و احساس تکراری رو دیگه نمیخوام مکتوب کنم. این روزها توی جو یه کار جدید و یه فکر جدیدم. البته شاید درست واسش وقت نذاشتم که تاحالا چیزی راضیم نکرده. یک کار تازه هم که انجام دادم و خواستم بذارمش اینجا دیدم به به ٬ از شانس کچل ما اسکنر خراب شده و کلا از صحنه عمل خارجه.

خلاصه زمین و زمان دست به دست هم دادن و این صفحه وبلاگ ما رو تسخیر کردن. به هر دری میزنم راه گریزی پیدا شه و بتونم طلسم رو بشکنم نمیشه که نمیشه.

دیگه امشب زد به سرم و گفتم میرم آنلاین مینویسم. هرچه بادا باد. از این همه متن ادبی و احساس شاعرانه حوصلم سر رفت. گفتم این یک پست هم واسه دل خودم می نویسم. آزاد و بی هیچ دغدغه ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 23:50  توسط دخترک  | 

 

و خداوند بود آنکه همیشه هست و از اول بود...

مرا به خاطر داری ؟

من از تبار زیستنم. زیستن در سرزمین غریب آشنایی.

خودت خواستی که باشم.

فراموشم نکن.

 

پی نوشت: میدونم که جا برای ادامه دادن داره و وسط کار رهاش کردم.

ادامش باشه یه وقت دیگه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 23:29  توسط دخترک  | 

 

آينه دلتنگ تو است
و تو در تاريكي تنهايي خود تنهايي!

 


پي نوشت : نمي خواستم با يك جمله يا يك حرف دلگير آپ كنم. اما وقتي روزگارم خوش مي گذره من و تنهاييم هيچ وقت تنها نميشيم كه بخوايم حرفي را روي كاغذ بياريم.
به هر حال، اين نيز بگذرد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 0:28  توسط دخترک  | 

                                                                                                               مداد سیاه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 15:31  توسط دخترک  | 

 

می خواهم به شعر ها و قصه های وبلاگم نقاشی هام رو هم اضافه کنم.

البته هنوز تازه کارم و کارهام پخته نیست. ولی خودم دوسشون دارم.

 

 

                                                                                                                  پاستل گچی

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 23:48  توسط دخترک  |