بانوی بهاری من در انتهای دشت آلاله ها راست خواهد ایستاد،
آنجا که حضور را به فصل گرم می سپارد.
فردا طلوع دیگری ست،
دوباره متولد خواهم شد.
سه شنبه دو هفته پیش به مناسبت هفته معلم که هفته گذشته اش بود!!! برای اساتیدمون یه جشن گرفتیم. فکر کردم برای اینکه مراسم خشک نباشه و حتی صمیمی هم باشه یه جورایی جو رو دوطرفه کنیم و مخاطب رو هم درگیر.
واسه همین یه بروشور درست کردم که با این مطلب شروع می شد و با یه معمای آماری تموم.
موزوع عنشا: معلم
من میخاهم در آینده معلم شوم. امو همید ما معلم اسط. او همیشه کت و شلوار می پوشد و یک ساسمونت مشکی دارد. بابا می گوید او معلم دانشگاح است. من نمیدانم دانشگاح کجاست ، ولی میدانم اض مدرسه ما خیلی دورطر است.
آدم اگر معلم باشد، مهم است. همه به آدم صلام میکنند. امو همید هرجا که می رود همه بلند می شوند و صلام می کنند. دوستان و حمسایه هایمان به امو همید آقای دکتر می گویند. فکر کنم امو همید معلم دکتر است، شاید هم دکتر معلم باشد. ولی حطمن بچه ها را خوب می کند که دکتر شده است. من هم می خاهم بزرگ که شدم دکتر شوم.
معلمی شقل خوبی است.آدم می تواند یک آلمه ماژیک داشته باشد. ساسمونت امو همید پر از ماژیک های رنگی است.
آدم وقتی معلم باشد با معلم های دیگر ناهار می خورد. امو همید هم ظهرها خانه نمی آید، می رود غذای صفر می خورد. من هم میخاهم وقتی معلم دانشگاح شدم غذای صفر بخورم.
معلمی خیلی خوب است. ولی معلم دانشگاح بودن بهتر است.
Chand roozast ke bahar amade. Aseman inja aftabist.Abr ham har az chand gahi yade zamin mikonad.
mesle man va to
Amadam ta be to ham eyd ra tabrik beguyam. Be to ke zamine sabze andishehayam hasti
Az tarse inke mabada kavir shavi be fekr oftade budam az in donyaye hamishe dar hale taghir hazfat konam
vali nashod
moghaser man budam. Miamadam o miraftam bi tavajoh be to ke teshne budio montazere baran
Mikhaham hamishe sabz bemani, hata ba ghatre e
Baharat mobarak weblogam
Pey nevesht
يکي بود يکي نبود. زير گنبد کبود يه دختر بود که يه وبلاگ داشت.
از اونجا که دختره يکي يه دونه بود و باباش يه کم لوسش کرده بود ( فقط يه کم)، اسم وبلاگش رو گذاشته بود دختر بابا.
اون روزا که جو نوشتن داغ بود و واسه خودش شعر مي گفت و با کاغذ و مداد برو بيايي داشت، فکر مي کرد دنيا و نوشتن همينه که هست. آسون و ساده
خلاصه روزها گذشت و دخترک گم شد توي صفحه روزها و هفته ها.
رفت و گشت و ديد. خنده اش رو گم کرد لابه لاي همون روزا. مداد و کاغذش رو فراموش کرد و تنها شد.
يه روز که پشت ميزش نشسته بود و به دنياي بزرگي فکر ميکرد که پر بود از آدما و فکرهاشون، چشمش افتاد به مدادش.
چه قدر عوض شده بود. به نظرش جديد مي اومد. خيلي وقته گم شده بود زير دست و پاي کتاب ها و جزوه ها.
لاغر بود و دلش خالي. چندتا مغز بهش داد. مداد آروم سر سياه کوچولوش رو از لاک فلزيش بيرون آورد.
دخترک رو ديد. رفت و روي سفيدي کاغذ براش يه خط منحني کشيد.
دخترک خنديد. يادش اومد که هيچ معادله اي به سادگي و قشنگي اون لبخند نيست.
مدادش رو برداشت و صفحه رو پر از منحني کرد.
صفحه مي خنديد.
پي نوشت: منحني صورتتون هميشه سهموي با علامت مثبت درجه زوج ![]()
تو آزادی،
رها.
و آزادی تو برهان دیوانگی ات خواهد بود!
رگباری از خاطره های خیس
طوفانی در دلم برپاست
بی هیچ سرپناهی به حضورم میاندیشم
به آفتابی که دیر زمانی ست زیر ابرهای وهم و سرگردانی پنهان شده!
نامه ای به تو، شاید هم به خودم. به خودمان، به ما. به مایی که توئیم. تصمیمت برای بودن یا نبودنمان خیلی وقتها برایم حل نشدنی است. نبودن بهترین ها، بردن آنها و گذاشتن بدی. بدی برای جهانی که تا خرخره لبریز از آن است. چقدر دیگر باید بد شویم و بد ببینیم تا پیغامی از حضورت و از باطنمان برایمان بفرستی. آن منجی که از او سخن ها شنیده ایم کجاست. انتظار چگونه جهنمی را تا آمدن او بکشیم.
بارها و بارها به خودم گفته ام جهانت آنچه را می بیند که تو برایش ترسیم کنی. آنچه را که نشانش دهی. تفاوت بین آنچه آرزویش را دارم با آنچه اکنون می بینم آسمانهاست.
آزرو؟ مگر آرزویی هم دارم؟ چه بی هدف زندگی می کنیم.
از ما خسته نباش که خسته تر از خودمان کسی نیست. همه جا حرف از سیاهی است و تنهایی. غم و اندوه. نبودن و ماندن. وقتی همه این را به جهان نشان می دهیم موج های سیاه، حضور تلخ ما را به اعماق گرداب های سختی و فراموشی می سپارند. فراموشی مبدا، فراموشی گذشته. آنچه که بوده ایم و اکنون چه شده ایم.
کودکان را فراموش می کنیم. این درهای کوچک بهشتی را. کاش به آنها اجازه می دادیم جهانشان را آنطور که می خواهند ترسیم کنند. کاش به جایشان فکر نکنیم. ای کاش همه چیز از اول شروع می شد. خدایا قیامتی که نوید داده ی کجاست؟
پی نوشت:
جای آنها که رفتند خالی است، خدایا هیچی دیگه ندارم که بهت بگم.....
جنگل خیس زیر پاهایمان سر می خورد
و آفتاب محرم حضورمان بود
چرا من هیچ احساسی ندارم که مجبورم کنه دست به قلم شم و با کاغذ قسمتش کنم؟!
یه مدته شبیه هویج شدم. شایدم سیب زمینی! از نظر حضوری فکر نکنم فرق زیادی داشته باشیم. حتی شاید اونا مفیدتر هم باشن.
درسم نمی خونم که حالا بگم آره محو فرمول ها و آزمون فرض ها شدم که احساساتم رفتن تعطیلات.
زندگی امن و امانه. هر روز صبح خورشید از پشت خونه های سمت چپ خیابون بیرون میاد و یه برگ دیگه از تقویم رو بی اعتبار میکنه. آسمون هنوز هم آبیه. درخت ها نفس می کشند و گنجشگ ها آواز می خونن.
یادمه اون روزها هم که هویج یا سیب زمینی نبودم همه چیز همین جور بود. البته خورشید با زاویه بیشتری می تابید. شاید نزدیکتر بود.
کتاب ها و دفتر های روی میزم اما خیلی وقته جابه جا نشدن. اینو از مرزی که گرد و خاک با دقت واسشون تعین کرده می فهمم. یادمه قبلا روی صندلی پشت میز جای من بود. اما حالا چندتا مانتو و شلوار و کاپشن اون جا رو تصاحب کردن.
من کجا بودم این مدت؟ اینجا چه اتفاقی افتاده؟ اهالی اتاقم فرمانروایی منو فراموش کردن. هرکی هرجا که می خواد نشسته و همون جا مونده.
من فرمانروای بی کفایتی نیستم. فقط شاید یادم رفته که زنده ام تا در لحظه زندگی کنم نه در رویا و آینده.
پی نوشت:
۱ـ هورااا... من بالاخره نوشتم.
خیلی خنده داره بگم هنوز چیزی پیدا نکردم که برام جالب و جدید باشه. و وقتی میذارمش توی وبلاگم حداقل خودم ازش راضی باشم.
حس و حوصله نقاشی ندارم.کار جدیدم اینقدر خاک گرفته که دیگه به جای ذره های پاستل گچی گرد و خاک روش حرکت میکنه. واسه نوشتن هم دیگه یاد قلم نکردم چون جمله ها و احساس تکراری رو دیگه نمیخوام مکتوب کنم. این روزها توی جو یه کار جدید و یه فکر جدیدم. البته شاید درست واسش وقت نذاشتم که تاحالا چیزی راضیم نکرده. یک کار تازه هم که انجام دادم و خواستم بذارمش اینجا دیدم به به ٬ از شانس کچل ما اسکنر خراب شده و کلا از صحنه عمل خارجه.
خلاصه زمین و زمان دست به دست هم دادن و این صفحه وبلاگ ما رو تسخیر کردن. به هر دری میزنم راه گریزی پیدا شه و بتونم طلسم رو بشکنم نمیشه که نمیشه.
دیگه امشب زد به سرم و گفتم میرم آنلاین مینویسم. هرچه بادا باد. از این همه متن ادبی و احساس شاعرانه حوصلم سر رفت. گفتم این یک پست هم واسه دل خودم می نویسم. آزاد و بی هیچ دغدغه ....
و خداوند بود آنکه همیشه هست و از اول بود...
مرا به خاطر داری ؟
من از تبار زیستنم. زیستن در سرزمین غریب آشنایی.
خودت خواستی که باشم.
فراموشم نکن.
پی نوشت: میدونم که جا برای ادامه دادن داره و وسط کار رهاش کردم.
ادامش باشه یه وقت دیگه.
آينه دلتنگ تو است
و تو در تاريكي تنهايي خود تنهايي!
پي نوشت : نمي خواستم با يك جمله يا يك حرف دلگير آپ كنم. اما وقتي روزگارم خوش مي گذره من و تنهاييم هيچ وقت تنها نميشيم كه بخوايم حرفي را روي كاغذ بياريم.
به هر حال، اين نيز بگذرد...
می خواهم به شعر ها و قصه های وبلاگم نقاشی هام رو هم اضافه کنم.
البته هنوز تازه کارم و کارهام پخته نیست. ولی خودم دوسشون دارم.

پاستل گچی
مي توانستم هر چيزي باشم، هر شكلي كه مي خواهم.
مي توانستم يكي از صدها ستاره آسمان باشم. مي توانستم آب باشم، پاك و زلال. يا نور باشم، روشن و ناب. مي توانستم يك گل پونه باشم ، يا يك شاپرك. مي توانستم خاك باشم، خار باشم، سنگ باشم.
ولي من انسان را انتخاب كردم ،
و آيدا شدم.
آخرين روز بهار را براي پيوستن به خانواده اي كه منتظرم بودند انتخاب كردم.

دستهايي مهربان ، چشماني نگران و قلب هايي آكنده از عشق و محبت مرا ياري مي كردند براي رسيدن به خواسته ها و آرزوهايم.
امروز بيستمين باري است كه تقويم آخرين روز بهار را خبر مي دهد.
خدا را درست خاطرم نيست، ولي او را حس مي كنم در وجودهاي گلي دور و برم.
من زاده عشقم و با عشق زندگي مي كنم.
اين دفعه ديگه عزمت رو جزم كردي كه حتماً آپ كني. اما امروز از اون روزهايي نيست كه حس نوشتن قطعه ادبي، قلم رو روي كاغذ هدايت كنه.
فكرت مشغول جملات و موضوع هاي طنزيه كه واسه نشريه بخشتون نوشتي. جو ، جو دانشگاهه و بخش. محيطي كه براي خوانندگان وبلاگت غريبه.
مي دونم يه كم ديگه كه سعي كنم از اون جو پرت مي شم.به زمين كه رسيدم خبر ميدم.

اين جا آسمان سفيد است ، فاصله من تا ستارگان موازي هم بيش از ۴ متر نيست.
موجوداتي دوپا در اين مكان رفت و آمد دارند، خيلي غريب نيستند.
همسايگان شمال غربي گويا از سيره مريخيان اند، با آن موهاي عمودي و پيراهن هاي سبز و توپ هاي بنفش پراكنده در آن.
حاكمان اين سرزمين كت و شلواري رسمي به تن دارند، با غروري ژرف قدم بر مي دارند و سعي مي كنند نگاهشان به دوپايان مفلوك و گاه مشكوك آماده به عرض ادب نيفتد؛ كه مبادا قرار باشد آخر ترم ۲۵/۰ را به ۷۵/۹ اضافه كنند محض زوج شدن آن مجرد قبل از مميز.
موجوداتي ديگر با لباس هاي يك شكل آبي_سورمه اي همه را زير نظر دارند و آماده انهدام هرگونه اجتماع بيش از ۵ نفرند.
اين جا سرزميني است با انرژي دروني بالا و پتانسيل انفجار كه با فشار سلاح هاي درس و كتاب و نمره از طرف حاكمان، و ضبط كارت و تشكيل پرونده حراستي از طرف ناظران كنترل مي شود.
گزارش تا همين جا كافي است. من آماده پرتاب به زمين ام....
بگذار آرام پر بگيرم در اين آبي آسمان، در اين روياي شيرين كودكانه.
لحظه ها مي گذرند بي آن كه بدانند منتظرشان بوده اي. منتظرت نمي مانند تا باورشان كني. اما تكرار مي شوند گاهي و به ياد مي آوري كه روزي آمده اند.
مي خواهم آبي آسمان را وجب كنم. لذت زندگي را. بي انتهاست، اگر بخواهي، اگر بال پرواز داشته باشي، اگر لحظه ها را فراموش نكني.
كلاغ هاي سياه ، مگر زمستان تان نرفت ؟
شما چرا مانده ايد ؟
بهار من كجاست ؟
ماهي هفت سينم كو ؟
روزگاري باران تنها بهانه ماندن بود
اينك اما، قحطي خانه نشينمان كرده...
و من دشت را هميشه سبز خواستم.
نه اين كه نبوده است ، كه هميشه سبز بماند.
آفتاب را هميشه تابان خواستم.
نه اين كه مهتاب را از ياد برده باشم ،كه از شب هراس داشتم.
گل سرخ را هميشه نشكفته خواستم.
نه اين كه شكفتنش را نخواهم ، كه پرپر شدنش را نبينم.
وچه بيهوده خواستم هستي را بي نيستي.

