تبليغاتX
دختر بابا
 

                                                                                                               مداد سیاه

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در پنجشنبه 27 تیر1387 و ساعت 15:31  
 
 

می خواهم به شعر ها و قصه های وبلاگم نقاشی هام رو هم اضافه کنم.

البته هنوز تازه کارم و کارهام پخته نیست. ولی خودم دوسشون دارم.

 

 

                                                                                                                  پاستل گچی

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در یکشنبه 16 تیر1387 و ساعت 23:48  
 آخرین روز بهار
 

مي توانستم هر چيزي باشم، هر شكلي كه مي خواهم.
مي توانستم يكي از صدها ستاره آسمان باشم. مي توانستم آب باشم، پاك و زلال. يا نور باشم، روشن و ناب. مي توانستم يك گل پونه باشم ، يا يك شاپرك. مي توانستم خاك باشم، خار باشم، سنگ باشم.
ولي من انسان را انتخاب كردم ،
و آيدا شدم.
آخرين روز بهار را براي پيوستن به خانواده اي كه منتظرم بودند انتخاب كردم.

 


دستهايي مهربان ، چشماني نگران و قلب هايي آكنده از عشق و محبت مرا ياري مي كردند براي رسيدن به خواسته ها و آرزوهايم.
امروز بيستمين باري است كه تقويم آخرين روز بهار را خبر مي دهد.
خدا را درست خاطرم نيست، ولي او را حس مي كنم در وجودهاي گلي دور و برم.
من زاده عشقم و با عشق زندگي مي كنم.

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 14:3  
 گزارش فضایی
ديگه خودتم از صفحه تكراري وبلاگت خسته شدي. چه برسه به كساني كه ميان و بهت سر ميزنن.
اين دفعه ديگه عزمت رو جزم كردي كه حتماً آپ كني. اما امروز از اون روزهايي نيست كه حس نوشتن قطعه ادبي، قلم رو روي كاغذ هدايت كنه.
فكرت مشغول جملات و موضوع هاي طنزيه كه واسه نشريه بخشتون نوشتي. جو ، جو دانشگاهه و بخش. محيطي كه براي خوانندگان وبلاگت غريبه.
مي دونم يه كم ديگه كه سعي كنم از اون جو پرت مي شم.به زمين كه رسيدم خبر ميدم.


اين جا آسمان سفيد است ، فاصله من تا ستارگان موازي هم بيش از ۴ متر نيست.
موجوداتي دوپا در اين مكان رفت و آمد دارند، خيلي غريب نيستند.
همسايگان شمال غربي گويا از سيره مريخيان اند، با آن موهاي عمودي و پيراهن هاي سبز و توپ هاي بنفش پراكنده در آن.
حاكمان اين سرزمين كت و شلواري رسمي به تن دارند، با غروري ژرف قدم بر مي دارند و سعي مي كنند نگاهشان به دوپايان مفلوك و گاه مشكوك آماده به عرض ادب نيفتد؛ كه مبادا قرار باشد آخر ترم   ۲۵/۰ را به  ۷۵/۹ اضافه كنند محض زوج شدن آن مجرد قبل از مميز.
موجوداتي ديگر با لباس هاي يك شكل آبي_سورمه اي همه را زير نظر دارند و آماده انهدام هرگونه اجتماع بيش از ۵ نفرند.
اين جا سرزميني است با انرژي دروني بالا و پتانسيل انفجار كه با فشار سلاح هاي درس و كتاب و نمره از طرف حاكمان، و ضبط كارت و تشكيل پرونده حراستي از طرف ناظران كنترل مي شود.

گزارش تا همين جا كافي است. من آماده پرتاب به زمين ام....

 

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در پنجشنبه 9 خرداد1387 و ساعت 23:15  
  شوق پرواز
 

بگذار آرام پر بگيرم در اين آبي آسمان، در اين روياي شيرين كودكانه.
لحظه ها مي گذرند بي آن كه بدانند منتظرشان بوده اي. منتظرت نمي مانند تا باورشان كني. اما تكرار مي شوند گاهي و به ياد مي آوري كه روزي آمده اند.
مي خواهم آبي آسمان را وجب كنم. لذت زندگي را. بي انتهاست، اگر بخواهي، اگر بال پرواز داشته باشي، اگر لحظه ها را فراموش نكني.

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در شنبه 28 اردیبهشت1387 و ساعت 17:10  
  ...
 

كلاغ هاي سياه ، مگر زمستان تان نرفت ؟
شما چرا مانده ايد ؟
بهار من كجاست ؟
ماهي هفت سينم كو ؟

 

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 و ساعت 10:0  
 
 

روزگاري باران تنها بهانه ماندن بود
اينك اما، قحطي خانه نشينمان كرده...

 

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 و ساعت 23:25  
 .........
 

و من دشت را هميشه سبز خواستم.
نه اين كه نبوده است ، كه هميشه سبز بماند.
آفتاب را هميشه تابان خواستم.
نه اين كه مهتاب را از ياد برده باشم ،‌كه از شب هراس داشتم.
گل سرخ را هميشه نشكفته خواستم.
نه اين كه شكفتنش را نخواهم ،‌ كه پرپر شدنش را نبينم.
وچه بيهوده خواستم هستي را بي نيستي.

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 0:0  
 باران بهاری
 

عروس هاي كوچك روي صندلي هاي چوبي شان نشسته بودند و از آن بالا به رقص و شادي بنفشه ها نگاه مي كردند.

باد ابرها را آورده بود و همه منتظر بودند.

عطر رزماري كه بلند شد همان جمله هاي تكراري اما زيباي اين جشن ها بود.

.....

گلبرگ هاي سفيد اقاقيا عروسٍ باران شدند و به زمين آمدند.

 

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در چهارشنبه 21 فروردین1387 و ساعت 16:56  
 پرواز پروانه ها
 

آن روز  پروانه ها زير نور خورشيد رقصان و شاد پرواز مي كردند و روياهاي كودكانه ام را با خود به آسمان ها مي بردند. و من مثل هميشه آنها را نشانه هاي حادثه اي زيبا مي ديدم ،‌ بي تفاوت به باور هايي كه پروانه هاي زرد را نشانه حضور ارواح مي دانستند .

شوق دوباره ديدنشان بعد از شش ماه سرماي فصل سرد روياهايم را به پرواز مي خواند ، و من مست درخشش بال هاي زردشان زير نور خورشيد با آنها به پرواز در آمدم و نمي دانستم كه در آن پرواز پروانه هاي زرد روح مادر بزرگم را بدرقه آسمان ها مي كنم.

و او رفت ، آن چنان كه پروانه ها نشانه اش را داده بودند ....

 

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در پنجشنبه 23 اسفند1386 و ساعت 12:16  
 
 

در پي چه مي گردي ؟

پي تكرار فراموشي ها ؟

پي اين همه در به دري ؟

رهايم كن ،

بگذار در هواي پريدن تنها باشم.

 

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در سه شنبه 30 بهمن1386 و ساعت 16:55  
  بابا از زبان بام کویر: 1)
 

 
1) بام كوير 9/11/1386 صفحه هشلهف در معرفي طنزپردازان استان

مهدي محبي كرماني 
مهدي محبي كرماني در سال 1329 در كرمان متولد گرديد. پدرش مرحوم اكبر محبي كرماني از طراحان و نقاشان قديمي قالي كرمان بود.
تحصيلات ابتدايي را در كرمان و متوسطه را در دبيرستان خوارزمي تهران گذراند و در سال 1352 از دانشكده‌ی اقتصاد دانشگاه تهران فارع‌التحصيل شد.
قريب بيست سال در مجتمع مس سرچشمه در مشاغل مختلف مديريتي انجام وظيفه نمود و در سال 1371 بازنشسته و به عنوان اولين مديرعامل سازمان همياري شهرداري‌هاي استان، اين تشكل تخصصي را سازمان‌دهي كرد. در سال 1378 دفتر مطالعات تاريخي مس را بنيان نهاد. این دفتردر سال 1381 در قالب موسسه‌ی فرهنگی مفرغ تجدید سازمان گردید. او تا سال 85 مدیر عامل مفرغ بود . پس از آن به روزنامه‌نگاری پرداخت.
«صبح نارنجستان» اولين مجموعه‌ی شعر او در سال 1349 در تهران منتشر گرديد. فعاليت‌هاي مطبوعاتي خود را از سال‌هاي 1346 با مجله‌هاي رنگين كمان و فردوسي آغاز نموده و طي سال‌هاي اخير نيز با مطبوعات محلي استان در زمينه‌ی شعر، مقاله، قصه و طنز همكاري داشته است.
از ايشان دو مجموعه شعر جديد و يك مجموعه قصه در دست چاپ مي‌باشد.

کُت زوک
کَل اسدالله تازه داشت زغال‌های ته مانده‌ی منقل را به خُل می‌کرد که ‌‌‌‌صابجان  رسید:
کل اسدالله، کل اسدالله، دستم به دومنت. کُتِ زوکِ خزونه گرفته. آبا داغ شدن، آتش، زنکا می‌خوان جونشونه ور آب بکشن. بشورن، بیان به در، نمی‌تونن... الانم اذان می‌گن، مردکا می‌ریزن تو حموم، رسوایی می‌شه، وخی یه فکری بکن. تو رو دونی خدا، وَخی. 
کل اسدالله آخرین زغال را زیر خاکسترها پنهان کرد. با سر انبر خاکسترها را جمع کرد، چند نقش ضربدری هم روی سر خاکسترها گذاشت. انگار آن‌ها را مُهر می‌کرد. چی؟!
‌‌‌‌صابجان  یک دفعه دیگر تمام قصه را تعریف کرد. کَل اسدالله از توی قوری بند زده‌اش یک استکان چای ریخت. چای از سر استکان سر رفت، خاکسترها درهوا پخش شدند و بیشتر آن‌ها روی چای ریختند. کل اسدالله گرفتار خاکسترها شده بود و ‌‌‌‌صابجان  چز می‌زد. کل اسدالله چای را سر کشید. روی تشکچه کثیف و رنگ و رو رفته‌اش جابه‌جا شد. چی؟!... خوب برن جونشونه ور آب بکشن، بیان به در!
‌‌‌‌صابجان  کلافه شده بود. یک‌بار دیگر تمام قصه را گفت، تند و عصبی. کل اسدالله، کل اسدالله، حواست کُجیه، کُتِ زوک بسته، آب داغ شده، آتش!
و کل اسدالله تازه فهمید.
خب برو کُت زوکِ واکن!! یه سیخ تنور پشت در حموم گذاشتم وردار، برو! ‌‌‌‌صابجان  چادرش را پیچاند دورش، حالا تقریبا تمام چادرش خیس شده بود، اتاق کل‌ اسدالله آن‌قدر گرم نبود که مور مورش نشود، به‌خصوص که از لُنگ کمرش آب می‌چکید. انگار که عاصی شده بود، صدایش بلندتر شد. کل اسدالله، کل اسدالله، همه کار کردم. سیخ تنور، چو، تخته، انبر،... تو آب جوش خزونه سوختم، نشد، کُت وانشد. کار، کارِ مَ نیس. دستم به دومنت، خودت وَخی، کریم نیس! تازه‌مم بود نمی‌شد! زنکا تو حمومن! کل اسدالله نگاهی به سراپای ‌‌‌‌صابجان  کرد و غرید: مگه حالا می‌شه، زن نمی‌شه، ‌‌‌‌صابجان  نمی‌شه، زنکا لُختن.
مگه می‌شه، زن و ناموس مردم تو حموم، مَ چکار کنم؟ ‌‌‌‌صابجان  درمانده شده بود.
خب تو بگو م  َ چکار کنم؟ الان اذان بلند می‌شه، مردکا، مردکا. کل اسدالله داشت پاچه‌های شلوارش را بالا می‌زد. تا بالای زانو آمد، بعد شلوارش را بالا کشید. خیلی خب، برو بگو زنکا چشماشون ببندن، مَ بیام کُت زوک واکنم، برو. ‌‌‌‌صابجان  خوشحال از در بیرون پرید، از در حمام که تو رفت، چادرش را همان‌جا توی راه انداخت. کل اسدالله بلند شد. از در خانه بیرون آمد، پای برهنه و پشت در حمام سیخ تنور را برداشت، چادر ‌‌‌‌صابجان  توی راه بود، وسط پله‌ها، کل اسدالله از ته گلو یک یا الله گفت، با پایش چادر خیس ‌‌‌‌صابجان  را به گوشه‌ی پله انداخت، چند لحظه پشت در تامل کرد. صدایش را بلند کرد که: اوی زنکا، چشماتون ببندین، مرد داره میا تو؟! و ‌‌‌‌صابجان  تکرار کرد: اوی، چشماتون ببندین، مرد داره میا تو، چشماتون ببندین! کل اسدالله با سیخ تنور به جان کت زوک افتاده بود، زوک آب تازه باز شد، آب داغ از سر خزینه لبریز کرد، کم‌کم ولرم شد، خیال کل اسدالله که راحت شد، با همان پاچه‌های ور مالیده توی تاریک و روشن خزینه، سیخ تنور را معاینه کرد و بعد با صدایی که تنها ‌‌‌‌صابجان  مخاطب آن نبود، غرغرکنان گفت: صاحب جان، بگو تو خزونه مواشونِ شونه نکنن، ای پُتا می‌ره هر چی سوراخه می‌گیره، بالا پایین سرشون نمی‌شه، دردسر درس می‌کنه، خوب ورهمه دَسمَره، دُرس می‌شه. زن‌ها هم‌چون چشمانشان را بسته بودند و منتظر نتیجه‌ی اقدامات کل اسدالله گوش ایستاده بودند که کل‌اسدالله از در بیرون رفت. کل اسدالله روی پله‌ها بود که ‌‌‌‌صابجان  از بابت زوک خزینه خیالش راحت شده بود. صدای درکه بلند شد از بابت رفتن کل اسدالله هم خیالش راحت شد. یک سطل توی آب خزینه زد. آب را کف حمام پاشید و گفت: زنکا! چشماشونِ واکنن، کل‌اسدالله رفت. وَخیزین، زودی جوناتونِ ور آب بکشین، برن به در وخیزین الان اذان می‌گن وَخیزین. مادر اوس شکرالله کفاش زودتر از همه به خیزینه رسید، دستی توی آب زد و گفت: بارک‌الله کل اسدالله، بارک‌الله، خدا خیرش بده و بعد فیلسوفانه ادامه داد که: ولی کل‌اسدالله می‌باس چشماشِ ببنده، نه ما!؟... و ‌‌‌‌صابجان برگشت که: خب! اوخ کُتِ چطو وا بکنه؟!

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در چهارشنبه 17 بهمن1386 و ساعت 19:18  
  2)
 

بام كوير 9/11/1386 صفحه هشلهف _ وي افزود _ ابن محمود

ذکر شیخنا مهدی محبی کرمانی
اما بعد. جماعتی را از یاران همدل رغبتی تمام بود که شرح آن حالات که از شیخنا مهدی محبی کرمانی مرا رسیده است، با ایشان بازگویم و هر بار در اجابت ایشان تأخیری می‌‌رفت. تا آن‌که در خواب مرا چنان نمودند که عمر برف است و آفتاب تموز، و فرصت ابری است در کف باد و عنقریب ساز رفتن می‌‌باید ساخت. پس بر آن شدم که اندکی از آن بسیار و قطره‌‌ای از آن بحر زخّار را رهاورد آورم اعزّه یاران را که هم فرموده‌‌اند: آب دریا را اگر نتوان کشید/ هم به‌قدر تشنگی باید چشید.
..
و شیخ را وسعت مشرب چنان است که هر صباح و مسا بر در خانقاه او از طوایف مختلف مردم بازآیند و از باطن وی همت طلبند. نوبتی پرسیدم: شیخ با هفتاد و دو ملت بسیار نشست و خاست کند و مریدان را در تشخیص مزاج او غلط‌های بسیار افتاده است. گاه از یمین آیند و گاه از یسار. گروهی در کار گل باشند و گروهی در کار دل. جمعی پیرانند و جمعی جوانان. زیبارویان از یکسو مرید ایشانند و چروکیدگان از سوی دیگر. اهل دولت آیند و خاصان درگاه، و عوام الناس آیند و رندان گمراه. گروهی به دنیا گرفتارند و جماعتی در کار آخرت استوار. جماعتی عیارانند و طایفه‌ ‌‌ای بیکارانند. فرمود: آن‌چه گویند بر منهاج صواب است و جمله بر طریق صدق. اما مگر نشنوده‌‌ای که دُر سفته‌‌ام و گفته‌‌ام: هر کتابی به یک بار خواندن ارزد و هر آدمی به یک‌بار دیدن.
..
و بر در خانقاه شیخ ـ اعلاه الله مقامه ـ به خط جلی بنوشته‌‌اند: هر که درین سرای در آید، اگر توانید دست او به کاری بند فرمایید و اگر نتوانید به دامان یاری. و از فضیلت شیخ همین بس که هزاران کس بر سفره‌ی او، نان خود می‌‌خوردند و دعای او می‌‌گفتند!
..
جملگی اهل کتاب برآنند که شیخ ما در کتابت دستی قوی دارد و حوصله‌ ‌‌ای فراخ. و مولانا مرتضا دلاوری همواره می‌‌فرمود: در شگفتم که شیخنا چون کلک مشکین بر جریده نهد، قلم بر نگیرد مگر آن‌که تکلیف مشکلی از مشکلات این ملک را حل کرده و گرهی از کلاف‌های در هم پیچ این دیار را گشوده باشد. و بوده است که صبح به کتابت نشسته و عصر او را به تمنا و التماس از کتابت برگرفته‌‌اند. او را طوماری است مخصوص کتابت نه چون دیگران ورق ورق بلکه مطبّق که گاه درازای آن به بیست ذرع می‌‌رسد و یکی را از مریدان، شغل آن است که آن کاغذهای نبشته شده از زیر دست و پای شیخ فراهم آورد. و بر در سرای شیخ شتربانی است که کاغذهای او را بر چند شتر می‌‌آرد و می‌‌برد.
..
و درین سامان نبشته‌‌های شیخ را چون کاغذ زر دست‌ به‌دست کنند. و مولانا دلاوری پیوسته انگشت تحسر بر دندان می‌‌خایید و می‌ گفت: این جریده که ما داریم، کفاف رشحی از رشحات قلم شیخ را نمی‌‌دهد و هر بار که چهار برگ بر آن می‌‌افزاییم، دیگر بار صفحات را در برابر کلک روان او شرمساری می‌‌باید کشید و اگر توانستمی، تمام شغل کتابت این جریده او را می‌‌فرمودم و به دیگر یاران نیازی نبود. اما چه توان کرد که شیخ از نازکی خاطر در باب اصحاب که از نان خوردن خواهند افتاد، مرا رخصت این نفرموده است.
..
از مولانا ابا مسعود كه از خاصان مريدان شيخ مي‌‌باشد، نقل قول آرند آن هنگام که شیخ ما در آغاز جوانی بود، چنان‌که افتد و دانی، قضا را بر لب چشمه‌‌ای در کوهستان‌های ترشاب و سریدون گذارش افتاد و از آن چشمه زنگاری جرعه بیاشامید و به برکت آن جرعه، او را فتوح بسیار پدید آمد و ينابيع حكمت بر دلش گشوده شد و از آن باز تا امروز، همواره اصحاب را می‌‌فرماید آن آب ترش، آتش تيز در وجود ما زده است و خاطر آن بسیار عزیز باید داشت. و چهل سال بیش رفته است که ذکر خفی و جلی شیخ ما این است که مرکز جهان، سرچشمه‌‌‌ای است که ما روزی از آن آب نوشیدیم. و سوگندان شداد یاد کرده است که چون به منبر بر نشیند یا قلمی برگیرد، به طریق از طرق، ذکر آن چشمه در میان آرد. و بحمدالله تا امروز این طاعت ازو فوت نشده است.
..
روزی بر شاخه پرنده‌‌ای دید بی‌نام و نسب و در خاطرش گذشت که در باب نام و نسب آن پرنده شعری مایه‌‌دار بسراید. گویند: بیست سال است که آن پرنده از تعلق خاطری که به شیخ به هم رسانده است، از شعر او پرواز نکرده است و گروهی، این شگفتی از عجایب سبعه نیز برتر شمرده‌اند والله اعلم! و این بنده، علی ابن محمود رودانی، بیست سال است که در خدمت اویم و عجایب‌ها که در این مدت از شیخ وا دید آمده است، اگر خواهم که نویسم، خود کتابی شود به مقدار تمامی کتب مولانا باستانی پاریزی. لاجرم، بدین مقدار اختصار رفت!

 

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در چهارشنبه 17 بهمن1386 و ساعت 19:8  
 
 

 گفته بودم كه اين وبلاگ رو سا ختم كه شعر ها و قصه ها ي خودم و بابام رو بنويسم.

خب هنوزم سر حرفم هستم .

 

آدم برفي

 

برای آیدا محبي و مریم و محبوبه

 

..

 

کودکان رفتهاند و یخ زده است

این هویجی که روی صورت اوست

دستهایی که تکهای چوب است

چشمهایی که هسته آلوست

..

با خودش فکر میکند: شاید

گرگها هم که ناگزیر شوند

جای خرگوش، ممکن است امشب

با هویج نشُسته سیر شوند

..

با خودش فکر میکند: هر چند

مغز آلوست تلخ و تکراری

بر میآید، اگر گرسنه شود

از کلاغ سیاه هر کاری

..

با خودش فکر میکند: باید

به خودش ذرهای تکان بدهد

خفته در جا حیاط و میباید

شور و حالی به این مکان بدهد

..

یا نه ... آن سوی نردهها هم هست

باید از این حیاط دل بکـَنـَد

یک قدم میرود که بر دارد

از کمر ـ کودکانه ـ میشکند

..

صبح در خوابِ کودکان دارد

پا بپا میکند که برخیزند

همچنان نیم خیز و تاخورده

برفها در حیاط میریزند.

 

 

¤  به قلم سيد علي ميرافضلي

 

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در چهارشنبه 10 بهمن1386 و ساعت 9:39  
  بهانه
 

   

       و تولدي ديگر...

       بهانه اي براي بودن و گفتن /  خواندن و ماندن .

       120 سال بهانه گير باشيم .

  

                               تولدت مبارك بابا.

 

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در یکشنبه 7 بهمن1386 و ساعت 23:37  
  بارون
 

بارون تند وتند مي باريد و قصة انتظارهاي طولاني اش را براي دخترك تعريف مي كرد. بايد همة حرفهاشو اين دفعه مي گفت. معلوم نبود اگه بره ديگه كي برميگرده. نمي دونست ابر باز هم پشت پنجرة دخترك مياد؟ نمي دونست ابر باز هم اجازه مي ده چند لحظه اي بياد و از پشت پنجره دخترك و نگاه كنه؟ نمي دونست ابر باز هم پشت اون پنجره منتظر مي مونه تا بارون حرف دلشو به دخترك بگه؟

پس حالا كه فرصت داشت بايد همه چي و مي گفت.

دخترك مثل هميشه اين موقع توي تختش جلوي پنجره دراز كشيده بود و به صداي بارون گوش مي داد. صدايي كه خيلي وقته دلش براي چيك چيكش تنگ شده بود.

بارون گفت و گفت. از اولين باري كه دخترك رو زير درخت سيب ديده ، از اولين باري كه صورت كوچولوش رو بوسيده، از اولين باري كه دخترك رو بغل كرده، اولين باري كه پا به پاي دخترك توي خيابون قدم زده. و به اين فكر فرو رفت كه چه روزها و لحظه هايي اومده و رفته بودن و اون حرف دلش رو به دخترك نگفته بود.        

دخترك مثل هميشه با شوق و ذوق به حرف هاي بارون گوش مي كرد و دلش مي خواست باز هم دست مهربون بارون رو روي صورتش احساس كنه، اما براي از تخت بيرون اومدن و به خيابون رفتن خيلي خسته بود. پاهاي كوچيكش دلشون مي خواست همون جا زير پتو بمونن

و تكون نخورن .

                           

                                                    

بارون گفت و نم نم باريد، دخترك لالايي بارون رو شنيد و آروم خواب رفت.

بارون دلش گرفت. چرا، چرا حالا كه جرات گفتن پيدا كرده بود دخترك خواب رفته و حرف هاي اونو نشنيده؟

دلش گرفت و هاي هاي گريه كرد. رودخونه ها از بارون پر شدن و به سمت شهر سرازير. دخترك از صداي گريه بارون بيدار شد، بارون و صدا زد، مي خواست آرومش كنه. ولي بارون اين قدر بلند گريه مي كرد كه صداي دخترك به گوشش نمي رسيد.

دخترك فرياد مي زد، بارون گريه مي كرد و رودخونه به شهر نزديك تر مي شد….

 گريه بارون وقتي تموم شد كه سيل شهر و دخترك و فريادها رو با خودش برده بود.

   

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در یکشنبه 16 دی1386 و ساعت 23:25  
 کوچه بن بست
 

 روزگاری است به انتظار عابری پشت پنجره می نشینم

رهگذری که بیاید و یادی از یاس سفید را به کوچه  پیر هدیه دهد.

غافل از آنکه کوچه بن بست است و انتظار بیهوده.

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در دوشنبه 12 آذر1386 و ساعت 14:55  
  هایکوهای آسمانی
 

 پرنده گفت :
  رنج مهاجر به شوق بهار است
  پرنده تمام بهار را پرواز كرده بود.

 پرنده گفت:
  عروس پروازم باش ، در آسمان
  و خواهر اندوهانم ، در زمين.

 پرنده گفت :
  پيامبران گفته بودند،
  انسان با غربت آغاز شد
  و عشق با گناه
  ،زمين اين گونه جهنم شد.

 پرنده گفت:
  دلم هواي ترا دارد
  آسمان هم بي تو ،
  گويي قفسي تنگ است.
  

                                                                                           مهدی محبی کرمانی

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در پنجشنبه 12 مهر1386 و ساعت 12:42  
 
 

آسمان می بارد

و من هنوز

پشت آن پرچین سبز حیات

در طلب بارانم

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در یکشنبه 21 مرداد1386 و ساعت 10:14  
 تعریضی بر رساله شرقی

 

 تعريضي بر رساله شرقي

 

  1- دستانم را براي تو مي‌گذارم
      براي ترقص نرم انگشتانت
     خالي دستانمان خانه خداست
      و آنچه كه مي رويد
      عشق است!
  2- در سال هاي خانه تكاني
      ما عشق را تكانديم
      انديشه ماند!
      آنسال ها ...
      دلمان خالي شد
      وينك، باري به يمن عشق
      دلمان گرم است.
      در مقدم بهار
      پوستين زمستان تكاندني است
      انديشه هاي سرد را
      تغزل كلامت آب مي كند
      بگو دل برگردد!
      انديشه، خود داند!
      هزار بهار در دل دارم.
  3- طلعت آفتاب را
      در مشرق تجربه كن.
      غروب،
      در انديشة سيال ماه جاريست.
      و آنچه كه ما در انتظار آنيم
      طلوعي ديگر نيست.
      طلوعي، بهترست!
  4- مرده ها، تنهايانند.
      و مرگ، آن لحظه بزرگ تنهايي است
      فارغ از دل بستن
      مرگ اندوهباري است.
      آن لحظة بزرگ.
      و كسي كه در كوچة مهر قدم مي زند
      دلبسته است، ...
      آوازهاي كوچه باغي
      هنوز هم شنيدني است!
      فارغ از آزادي
      پاي در زنجير دلكش عشق
      آي. آي، بنديان جهان بخوانيد!
      بخوانيد، عاشقانه هايتان شنيدني است!
      شتاب كن
      با بوسه اي بر لب سرخ زمان
      با هم
      با هم در مسير باد.
  5- طائيان، خون جگرانند.
      و دل هاشان دشت هاي سرخي است
      ... شقايق زاران
      بهار را بخوان
      بر سفرة خونين جگران
      بهار سربريده
      ميهمان با مسمائي است!

                                                                                                        كهنوج – 11/4/75
                                                                                                        مهدي محبي كرماني 

|+| نوشته شده توسط دختر بابا در جمعه 1 تیر1386 و ساعت 10:3